واژه آخر
واژهآخر...
واژه ها باز به دادم برسید
حرفهایی است گلوگیر مرا
که ندانم به که گویم وز چه
گله هایی است ز تقدیر مرا
گله هایی که ندارد سودی
حرفهایی که نشاید گفتن
رازهایی که نمی داند کس
آرزویی که ......،نمی دانم من
نه کسی که به او تکیه کنم
نه نگاهی که به راهم باشد
نه نوایی که در این خاموشی
گرم از شعله آهم باشد
واژه ها باز به دادم برسید
جز شما همدم و همرازم نیست
خسته از بودن خویشم به خدا
آرزویی است که دمسازم نیست
واژه ها جان شما خسته شدم
چون کسی نیست یکی سنگ صبور
در خود و خویش فرو می بارم.......
شکر حق باز شما یار منید
غصه خوار دل غمخوار منید
گاه کز درد و ز تب می سوزم
شام تا صبح که بیدار منید
واژه ها دست و دلم سرد شده
دیگرم نیست تمنای کسی
همه ی خاطره هایم تلخند
خوش ندارم که برآید نفسی
واژه ها هست در اعماق دلم
آرزویی است ،
چه بهتر ،
باشد
که ز تکرار مدامش گویم ،
کاش این واژه ی آخر باشد
آخرین واژه ،
وآخر باشد ............
نشسته ماه بر گردونه عاج .