مسافر لحظه ها

 

 

 

یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دور ،

از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،

بر دوش کشیده ام.

 

و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حذرها و شادی ها و غم ها ،

گذشتم و گذراندم و آوردم ...

 

بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.

 

در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ،

پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.

 

می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.

 

و این چنین من باید صدهزار یا میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم

به یک روز یا یک شب،

روزی از روزها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما

می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .

 

تا هر چه دورتر بیفتم .

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

 

نمی خواهم ؛

حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم ،

بمانم ،

افتاده و جان داده باشم.

 

دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات

 

هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم، همین ...