2. هر چه دورتر و دیرتر ...
مسافر لحظه ها
یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دور ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،
بر دوش کشیده ام.
و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حذرها و شادی ها و غم ها ،
گذشتم و گذراندم و آوردم ...
بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.
در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ،
پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.
می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.
و این چنین من باید صدهزار یا میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم
به یک روز یا یک شب،
روزی از روزها،
شبی از شب ها،
خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما
می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .
تا هر چه دورتر بیفتم .
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم ؛
حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم ،
بمانم ،
افتاده و جان داده باشم.
دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات
هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم، همین ...


نشسته ماه بر گردونه عاج .