تو ؟؟
تو، تونیستی
شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را .
كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر نبود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت .
گم كرده ام خويش را ! گم مي كنم تو را !
بين گفتن و انديشييدن ، بين گريز و ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست .
هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مياندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم .
چرا « تو » هيچ وقت « تو » نيستي ؟
من يه دست گم شده نيستم . من همان نيستم كه تو گفتي .
زودتر از آن كه پرواز كني پريدی .
من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران و « تو » تو نيستي
به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو « كه » هستي ؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 13:54 توسط
|
نشسته ماه بر گردونه عاج .