تو، تونیستی

 

 

 

 

 

 

شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را .
كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر نبود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت .

 

گم كرده ام خويش را !  گم مي كنم تو را !
بين گفتن و انديشييدن ، بين
گريز و ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست .

 

هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مياندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم .

 

چرا « تو » هيچ وقت « تو » نيستي ؟

 

من يه دست گم شده نيستم . من همان نيستم كه تو گفتي .
زودتر از آن كه پرواز كني پريدی .

 من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران و « تو » تو نيستي
 
به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو « كه » هستي ؟

 

پرنده بی پرنده