من همونم که بودم ؟!

باید ازاینجا رفت.

 

 

نه فقط از اینجا ؛

که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت

حرفم از رفتن ، از "اینجا" نیست ،

هرکجا "اینجا" نیست .

آنچه اینجا به میان است ،

ز درون پیدا نیست !


رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛

گر ازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !

 

صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،

به درون باید رفت ، شاید ؛

از درون باید رفت !

 

من که خود گفته ،
خود نابلدم ،
پس چه کنم ؟

"رفتن" من به کجاست ؟


اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!

اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!

اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!

یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...

(شاید این خواستنم خواست که آخر ، بروم !؟)

 

من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،

ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !

[پیش دهقان صبور ،

مردی از جنس غرور ،

که دل غمزده اش گهگاهی ،

میکند یاد ز ایام سرور ،

و درین بی مهری ، دلش از هرچه بلاخیزی دور]

و در آن دهکده یک کلبه کوچک ،

پر نور ،

پر از احساس ، ز شور ،

من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،

به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،

پر از "اشعار شعور".

 

حال این شعر ز چیست ؟

شور شاعر ز کجاست ؟

اصلا آن شاعر کیست ؟

نسبتم با او چیست ؟

یا دگر ...

 

ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :

تو چه خواهی گفتن ؟!

سر صحبت با کیست ؟!

اهل "رفتن" هستی ؟!

دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"

 

مثل اینکه ناگاه ،

میخوری سیلی محکم از باد ،

من به خود می آیم ! ..؟..!

 

بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛

چون پری آویزان !

برگ زردی ریزان !

که نسیم سردی ، نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛

ماندم و ماندن من طول کشید ..

 

ولی انگار ازین فاصله میترسم من !

دوقدم مانده به خاک ،

سالها تا افلاک ...

این یکی میدانم ،

دوقدم تا به عقب رفتن را ، راهی نیست !

(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)

 

پس به وجدان شعورم گویم :

["شعر" از آن تو هست ،

تا که "افسانه" تو ، زنده شود ؛

با "رفتن"!]

میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،

من در افلاک "خود"م را بینم ،

(بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)

«خودآ» را بینم ...

 

بروم پس بروم زود ،

«خودآ» آنجائی ؟؟؟

 

گر به افلاک رسم ، خواهم خواند

همه را خواهم خواند

آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند

چونکه او با من ماند ، تا مرا اینجا راند ...

* * *

"شعر" یعنی :

به احساس خدائی ، "رفتن"

 

"رفتن" اینک یعنی :

به "خود" آغشته شدن ،

به زمان و به مکان طعنه زدن ،

به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.

 

"رفتن" اکنون یعنی :

قافیه باختن و دربدری !

پس به امید خدا ،

من رفتم...

 

 

 

 

بعد از مدتی ..

 

سلام

خیلی وقته که اینجا نیومدم !

منو که یادتونه..

 

 

 

خوابم نمی آید!

 

 

طعم گس چهارشنبه
بوی تمشک و خاکستر
عطر تنبور و فلوت .


دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت!
گفتم ، به سمت واژه های ترد .

یادم افتاد از هفتم آسمان ندیدمت
و چه قدر دلم برایت تنگ شده
من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟


نمی دانی چه قدر دلم گرفته
سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند .


حالا من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟
این جا همه چیز مرده
صندلی ، میز، آئینه ،
ستاره ، پنجره ، دیوار
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب
و من که از همه مرده ترم
اگر باور نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا
و ببین که بوی کافور می دهم..!

 
آواز کلاغ ، سیاهی اتاق را بیش تر می کند .
سیاه پوشانی که جای خرما ، قار قار تعارف می کنند .
بنشین کنار مرگ من
و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم
کسی برایم از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود
بال هایش را که باز کردم
تو زاده شدی
بوی تمشک و خاکستر می آید
عطر تنمبور و فلوت
کاسه ی شب
پر از سکه های ستاره شده
ماه گدایی می کند
ونوس نی لبک می زند
نپتون فلوت می نوازد
این شب عجب ارتفاعی دارد
بنشین و برای زمستان
مثنوی بخوان
{نمی دانی چه قدر دوستت دارم}
مرگ هم به لکنت افتاده
 چشم هایم خاکستری شد
سیگارت را خاموش کن
زمستان هم
از دود خوشش نمی اید
نگذار قهر کند
راستی امروز چندم
پرنده است ؟
چرا خوابم نمی آید ؟
کسی برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس
ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش

چیزی برایم نمی آورد
چرا می ترسی ؟
آن یک نفر کسی جز تو نیست
می خواهم نامت را در گوش ماه بگویم
نه حسود تر از آنم که تو را با ماه قسمت کنم
{دوستت دارم }
حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند
حتی اگر صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی باشد
می دانی؟
بعد از زمستان و قبل از بهار فصل دیگری هم هست!


قول بده برای هیچ پروانه ای نگویی
فصلی که آیینه ها از کار می افتند
و آدم ها رو به روی دیوار می ایستند
موهایشان را شانه می کنند و آواز می خوانند .


تو دست مرا می گیری
و در کوچه ها می دویم
دیگر هیچ کس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع
مرا که ببوسی کبوتری زاده می شود
با من که قهر کنی می میرد


 آه ، خدایا ، کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند
خوابم نمی آید ، عقربه ها هم آزاد نمی شوند
داشتم می گفتم ... خواب دیده ام
{به تاریخ هشتم باران در فصل مستان
بانوی خانه ام می شوی و
می بینی چه قدر عاشقم
}


حالا هی رؤیاهایم را کفن کن
هی زخم به واژه های بکرم بزن
هی دروغ بگو
هی دیگران ناخوانا را ، چشم بدوز .
خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم
سکوت ، سکوت ، کلمه ، پرواز ، بی قراری
باور کن در حوصله ی من و پنجره و
ستاره نیست باز هم صبر کنیم
 دیگر نمی خواهم مرا ببوسی
 بگذار تا همیشه بوی کافور بدهم
خداحافظ
 یادت باشد
 صبح که بیدار شوم
حتی نامت را به خاطر نخواهم آورد
.


 تمام ستاره های سبز ، در خواب آشفته ی آینه غروب می کنند ...

 

 

                                 

 

عید نوروز !

 

 

چَتربهار

 

 

 

 

در میان کوچه ، باران تند می بارد.


با تو ام

کوچه را در یاب

میتوان بی خود شد امشب،

در میان باد.

یکه و تنها ،

دست بر دامان .       

 

آسمان بیرنگِ بی رنگ است

وای...  اما

کوچه با من،

ناله می خواند .

 

خواب ، بیدار است

آب،

آتش بازی درد است.

دیده ام با اشک ، خندان است.

 

با توام ای دوست

ناخدا اینجاست

تا خدا را در میان شعله و سرما

سر فرو گردد

 

وای اما

کوچه با من، ناله می خواند

 

عید نوروز است

ماهی ام در تُنگ، کوچه را می دید.

سفره تنها بود .

سین ، سراب مرگ رویاهاست.

 

خدایا

کوچه ام تنهاست

 

من نشانی را ندارم

این کلام آخر

امروز وفردا هاست

 

کوچه اینجا هست

شیشه را بُگشای

در میان کوچه باران تند می بارد

 

ای خدایا

کوچه ام تنهاست

 

باد و باران هدیه ی

آن  خالق ِ زیباست

کوچه ِ من

چشم در راه است

 

چتر من

بُگشا خودت را

کوچه ام تنهاست..

 

 

                           

 

پ.ن : این مطلب رو باید عید آپ میکردم . نشد . حیفم اومد تا سال دیگه صبر کنم!!

 

راز هستی ..

 

جمله هایهمینصفحه


 

 

به موسیقی این دنیا چند بار گوش کردی؟
زلالی آب را می توانی گوش دهی؟!
گرمای خورشید را چقدر می توانی استشمام کنی؟!!

فکر کن...

تا زمانیکه خود را در زندان افکارت به زنجیر بکشی
نه تنها نمی توانی صدای باران را لمس کنی
بلکه توان شمارش صدایش را گوشهایت التماس می کند!!!!
این ها همه نشانه ای است از بودن اما نشدن!!!

مگر نشنیدید سهراب میگوید:
« زیر بیدی بودم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم و
گفتم
چشم را باز کنید
آیتی بهتر از این می خواهید؟ »

نمیدانید راز هستی حتی از بیدار شدن از خواب هم آسانتر است
اما چرا بیدار نمی شوید؟؟؟
چرا زندگی را بیداری میدانیم و
نادانی دانسته هایمان را خواب؟
رگهای بی آلایش هستی
هوشیارت می کند
اگر
تن را به آب دهی و
خنکای چشم آب را با چشمانت لمس کنی
آرام آرام
افکارت را در قطرات کائنات می توانی حل کنی .

ای پرندگان زخمی روزگار
می دانم....
نمی گذارند آنطور که باید ، باشید....
ایراد از جریان داشتن در گذشته نا زیبایی هاست
و غوطه ور شدن در آینده زیبا
اما دریغ از اکنون .

چقدر زیبایی حال را تجربه کردی؟؟
چه بسا تا به حال مزه اش را نچشیدی!!
اما اکنون تو ، دقیقا بعد از تمام شدن جملات ، معلول است ...
جملات همین صفحه ....

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد پیش خــــــــــــــدا

 

 

برای دیدن سایز بزرگ عکس اینجا کلیک کنید

 

               

 

میوه های آرزو ...

 

 

خواب

 

 

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو
پرنده ای و من ، درخت!

آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بالهای توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

.

خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

.

.
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.

یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

.
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

.

.
خواب دیده ام
شب،
ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!

ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

 

 

                        

 

اين منم یا ...

 

 

تو کيستی؟!

 

 

 

من مدت هاست که از زمين کنده ام !

 

تو اين راز را ميداني

و همه برگهاي پاييزي که بي هياهو بر زمين ريختند

و همه درختان لختي که هيچ باکي از عرياني نداشتند ؛

 

همه روزهايي که شب شدند

و شبهايي که سرد شدند

و برف که بي صدا بر حرير سپيد شب زمستاني من و تو پا گذاشت ...

 

همه آمدگان و رفتگان

همه لحظه هاي مرددي که به يقين پيوستند

همه آرزو هاي پاکي که نجيب و معصومانه قرباني بُت غرور شدند

و همه سجاده هاي سحرگاه که در سکوت ديدار ، تر شدند .

همه ميدانند.....

 

اين کيست که در پشت پرده هاي سوال ايستاده

و با چشمهاي مطمئن ، مرا مي کاود ؟

اين سايه بلند که مانند الف بر نقطه دلم فرود آمده ، پرتو قامت کيست؟!!

 

اين منم که با شتاب ميپرم به سمت آسمان تو ،

يا تويي که آرام مي آيي به سوي زمين من؟؟؟

 

تو کيستي ،

که هم ميبيني ، هم ديده ميشوي .

هم ميشنوي ، هم شنيده ميشوي .

هم مي آيي ، هم ميروي!!!

                      

و در اين لحظه هاي پاره پاره از فراق

                                            به تنم وصله ميشوي!

                                 

تو کيستي ؟

که من ز تو اينگونه بي تابم ..


اين منم که با شتاب ميپرم به سمت آسمان تو ، يا تويي که آرام مي آيي به سوي زمين من؟؟؟

 

                      

 

حکایت است . حکایت تقدیر ...

 

 

بَهارکه بیاید،رفته ام

 

 

 

قصه را که می دانی ؟

قصه مرغان و کوه قاف را.

قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را،

قصه ی سیمرغ و آیینه را؟

 

قصه نیست،

حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند.

هزار سال است که تقدیر را تأخیر می کنم.

 

اما چه کنم با هدهد ،
هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند؛

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد،

بهانه های کوچک بی مقدار.

 

تنم نازک است و بالهایم نحیف.

من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم.

من از گم شدن ،

من از تشنگی ،

 من از تاریک و دور واهمه دارم.

 

گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟

گفتی که این تازه اول قصه است؟

گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟

گفتی که حیرت، بار درخت توحید است؟

گفتی بی نیازی...؟

گفتی فقر...؟

گفتی که آخرش محو است و عدم...؟

 

آی هدهد!

آی هدهد!

بایست؛

نه ، من طاقتش را ندارم...

 

بهار که بیاید ، دیگر رفته ام.

بهار ، بهانه رفتن است.

حق با هدهد است که می گفت:

رفتن زیباتر است و ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه های طلب.

 

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره ، توی گذشته و گل.

گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ،

بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟

 

می روم،

باید رفت؛ در خون تپیده و پرپر...

سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد.

هدهد بود که این را به من گفت.

 

راستی اگر دیگر نیامدم، یعنی که آتش گرفته ام!!

یعنی که شعله ورم!

یعنی سوختم،
یعنی خاکسترم را هم ،
باد برده است ،
باران شسته است .!

 

می روم اما هر جا که رسیدم،

پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.

می دانم این کمترین شرط جوانمردی است.

 

بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!

 

قرارمان اما در حوالی قاف،

پشت آشیانه ی سیمرغ،

آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...

 

 

                                   

 

پ.ن اجباری: عذر خواهی از دوستان به خاطر مشکل بخش نظرخواهی . درست شد ...

دیوار های سنگی ..


يك ديوار تا خدا 


 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته ،

که دور تا دور زندگی را گرفته اند .

نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.

نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.

اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

 
کاش این دیوارها پنجره داشت ،

کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.

شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم !

شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد !

 

با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد

می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و

شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...

 

شاید دریچه ای ، شکافی ، روزنی ..
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.

حتی به قدر یک سر سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم، برای...

 

گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛

 

اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.

اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست

همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .
دیوارهای دنیا بلند است !

 

من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار!

مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.

به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

 

آن طرف حیاط خانه ی خداست !

و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم:

"دلم افتاده توی حیاط شما . می شود آن را پس بدهید..."

کسی جوابم را نمی دهد،

کسی در را برایم باز نمی کند.

اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار.

همین.

و من این بازی را دوست دارم.

همین که دلم پرت می شود ...

آن طرف دیوار.

 

آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،

تا دیگر دلم را پس ندهند.

تا در را باز کنند و بگویند:

بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم !

 

من این بازی را دوست دارم ...

 

 

           

تا همیشه ..

 

 

سُکوت کردم!

 

 

 

 

من از سکوت مي ترسم

از تکرار واژه هاي بي کلمه.

از دوري واژه ها با ذهن.

من ، از هر چه مرا منتظر مي گذارد مي ترسم...

 

...............

 

سکوت کردم..

به اندازه همه حرفهايم

 

گفته بودي،

از غرورم،

از سکوتم ،

خسته اي

من شکستم هر دو را ..

 

گفته بودم،

از سکوتت،

از غرورت ،

خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا !..

 

با تو گفتم

از همه تنهايي ام،

خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري ، بي ناجي ام

 

تو ،

سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت،

مرهمي

بر زخم من

پس،

باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي.../

 

                                      

 

رویای ...

 

 

ما،همسایه خدا بودیم .

 

 

 

شاید مرا دیگر نشناسی ،

شاید مرا به یاد نیاوری،

اما من تو را خوب  می شناسم.

ما همسایه شما بودیم ، شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا !

 

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی ، زیر بال فرشته ها قایم می شدی .

من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛

تو می خندیدی و من پشت خنده ها ، پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.

نور از لای انگشت های نازکت می چکید.

راه که می رفتی ردّی از روشنی روی کهکشان می ماند .

یادت می آید ؟

 

گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.

اما زورش به ما نمی رسید .

فقط  می گفت: همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم چطور از راه به درتان کنم.

 

تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی .

آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و

صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی !

اما همیشه خواب زمین را می دیدی.

آرزویی ، رویا های تو را قلقلک می داد .

دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی.

 

و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم؛

ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد ...

 

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا.

ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...

 

......................................

همبازی بهشتی ام !

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده .

هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند :

از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .

بلند شو.

از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم./

 

 

                         

 

3. یکی بود یکی نبود .

 

بدرود

 

 

حالا دیگر نه به آیینه ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت .

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی دلنشین
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است .
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد . ...

به یاد بیاور ، گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته آیینه برایت انار می چینم!

اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید

و نام تو ، ستاره ی من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید ...

من آلوده بودم
آلوده ی جزر و مد صدایت
آلوده ی روشنی نگاهت

و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی .

................................................................

 

سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
با هر چه بود و نبود ،

این گنبد کبود ،

بدرود ./

 

 

                   

 

2. هر چه دورتر و دیرتر ...

 

 

مسافر لحظه ها

 

 

 

یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دور ،

از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،

بر دوش کشیده ام.

 

و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حذرها و شادی ها و غم ها ،

گذشتم و گذراندم و آوردم ...

 

بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.

 

در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ،

پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.

 

می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.

 

و این چنین من باید صدهزار یا میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم

به یک روز یا یک شب،

روزی از روزها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما

می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .

 

تا هر چه دورتر بیفتم .

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

 

نمی خواهم ؛

حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم ،

بمانم ،

افتاده و جان داده باشم.

 

دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات

 

هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم، همین ...

 

 

                                

 

1. پیوستی به رویا ...

 

اينجا،پايانِپاياناست .

 

 

 

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .

پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است .


ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده .

رمقي اگر بود ،

تابي اگر مانده بود ،

نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد .

 

همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد

ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود .

 

اما شنيدن تاب آورد !...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛

نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود را در برمي گيرد .

 

ديگر نه دستان را توان

نه پاها را رمق

نه چشمان را تاب .

 

 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است.

ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .

ديگر نه آغازي است و نه پايانی

 

                        که اينجا پايان پايان است .

 

 

                                  

 

باور نکردی .

 

دوبارهآمدی ...

 

 

 

كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي !..

 

حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس

كدام شاعر غزلپوش ، شبانه عشق را

در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت!

 

اما ....

تو كه نشاني شاهراه ستاره را نمي داني.

 

هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم

مي گفتي:

هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني

پينه ی پير و ياس عليل باغچه ما ، گل نمي دهد!

 

هيچوقت بهار طلایی روز و رؤيا را

باور نكردي گلم!

هيچوقت ...

.....................................................................

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات ببیند

گوش

که صدا ها و نشانه ها را

در بیهوشی مان ... بشنود ،

برای تو و خویش ، روحی که

این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزی که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم ...

 

        

 

 

 

او به من مي خندد !

 

 

پاهایم درقیرشب است!

 

 

 

دير گاهي است که در اين تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
 
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته .
 
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاری است در اين گوشه ، پژمرده هوا ؛
هر نشاطی مرده ست .
 
دست جادويی شب
در به روی من و غم می بندد .
می كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
 
نقش هايی كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايی كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
 
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی ، در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها ، پاها ، در قير شب است .
 

 

 

                          

 

آرزوهای ...

 

 

مگه بازمآرزودارممن؟!

 

 

 

 

امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود.

صاف و پر ستاره.

 

قاصدکی آرام نگاهم را دزدید. آن را گرفتم، نگاهش کردم...

دوستی داشتم که می‌گفت: اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی

حتما برآورده می‌شود!

 

او به قاصدک‌ها ایمان داشت.

باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت!

 

آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟

خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟


دست و پایش را گم کرد !. آرام گفت :
دوست دارم دستانم در دست‌های ماه باشد. می‌دانی چرا؟

چون دست‌های او در دستان ستاره است!!! 

 

چه آرزوی نابی ...

 

از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت:
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم .

 

از آسمان پرسیدم. گفت:
همیشه او به من نگاه کند .

از ستاره پرسیدم. گفت :
همیشه برایش چشمک بزنم.

چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند !.

 

 

از من پرسیدند.

گفتم :

گفتم ... همیشه ... همیشه شب باشد!

آن هم یلدایی ...

راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم.

پیغامی برای ماه
نداری؟!؟

 

پ.ن : میان ماه من تا ماه گردون  *   تفاوت از زمین تا آسمان است .

 

      

 

                             

     

زلال است و جاري ، مثل رود و نسيم

 

 

 

آدمی،دوقلبدارد.

 

 

 

 

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حظورش بي خبر.

قلبي كه از آن با خبر است ، همان قلبي ست كه در سينه مي تپد .
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود ...

با اين قلب است كه عاشق مي شويم
با اين قلب است كه دعا مي كنيم
با همين قلب است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست. قلبی كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما ، در سينه جا نمی شود!

و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند ، نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود.


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني ، او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري ، او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او می بخشد ...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلّقت (بعضی ها خوندن بلد نیستن !!!)


نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتنی اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند ...

 

 

           

 

آخرین فریب ...

 

 

توبازنده ای، زندگی!!

 

 

 

و من آن فسیل هزارساله که دیگر فریب نمی خورد ،

نه به آسمان آبیت

نه به هوای تازه ات

نه به صبح وشادیهای تو خالی و غمهایت .

هه!!!!

دیگرحنایشان رنگی ندارد .

من ، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد

و تو !!

بازنده ای زندگی

دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب

مرا به هرچه می خواهی بفریب

الا به عشق!

که برای چنین فریبی

هنوز با دست لرزان ، آغوش باز می کنم !؟!

 

......................................................................

 

گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود

                                 اینک هزار بار رها کرده بودمت

 

زان پیشتر که مرا سوی خود کشی

                                           در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

 

هر باز کز تو خواسته ام بر کنم امید

                           آغوش گرم خویش به رویم گشوده ای

 

دانسته ام که هرچه کنی جز فریب نیست

                                           اما در این فریب ، فسون ها نهاده ای

 

در پشت پرده هیچ مداری جز این فریب

                                            لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

 

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

                                     او را طلب کنی و مرا رام او کنی

 

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

                                   تا نوری از امید بتابد به خاطرم

 

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

                                        تا سر به آفتاب بسایم که شاعرم

 

در دام این فریب بسی دیر مانده ام

                             دیگر به عذر تازه نبندم گناه خویش

 

ای زندگی دریغ که چون از تو بگسلم

                                     در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

   

 

فرقی می کنه ؟

 

اینسَمتیاآنسو

 

 

 

فرقی نمی کند !
انسان به سلیقه ی درخت عادت می کند .
به آتش نه.
اما

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست ؛
گاهی هم جیب هایت پاره باشد .

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی

پلّه
   پلّه
      پلّه

آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و.....
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ....
شاید هم نمی شناسی اش!

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی !!

 

 

 

                                 

 

سر و ته نوشت !

 

سَرنوشت.

 

 

 

سرنوشت را مي خوانم در افكارم

گاه درست

و گاه اشتباه

خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم!

 

و غبار در راه آنقدر زياد است كه من در ميان هياهو

خود را نيز گم مي كنم

و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي

من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره

رها كرده ام ...

 

به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و

طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت

 

و آن روز من هنگام ترانه خواندن

تنها نخواهم بود

و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم

كنار خواهي زد .

 

و نور ماه اينبار هم ، بر من مي تابد

و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد .

 

و من يكبار ديگر خسته از

حل معماي زندگي ، لحظات كم مانند جواني را

در زير دست و پايم به هدر مي دهم

 

و يك شب ديگر را ، تا سپيده ی تنها ترين فانوس روشنايی

بيدار خواهم پيمود .

و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا  ستاره ها

غروب مي كنند

و من چه بينا بر آنها مي نگرم.

 

يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد

و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم

پر از سكوت ، روز بعدي را نيز خواهم گذراند

تا به مهتاب شب برسم

تا عمرم را با ورق زدن شب و روز

تاريكی و روشنایی

 

فقط  پُر كرده باشم...