و انگار این منم که سایه ی سایه ام هستم !
بادآمد و بادبادکها را بُرد.
ساحل ، آسایش ، آرامش ...
شکستم بغض نفرین و شدم موجی به دریاها
تا برسم به اوج آسمون
بپرسم از ابر
که ،
چرا نمیگرید به حال ما ؟!
بگویم به باد ، که چرا برد تار و پود ما .
باران بارید و آرامش ساحل رفت به باد
باد آمد و بادبادک ها را برد
و زندگی شد تلخ تر از فریاد ...
.................................................................
شب ، از جنگل،
شعله ها می گذشتند .
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته دردود شب ، رو نهفتم
و درگوش برگی
که خاموش خاموش می سوخت
گفتم:
- مسوز این چنین گرم درخود ، مسوز!!
- مپیچ این چنین تلخ برخود ، مپیچ!!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 11:23 توسط
|
نشسته ماه بر گردونه عاج .