زندانی ؟!

 

 

 

 زندانیگذشته

 

 

 

 

باید از گذشته آگاه بود امّا ...

نباید در آ ن زیست .

تنها واقعیت همین لحظه است . برای یافتن منظوری در زندگی ، نیازی به نگریستن

در گذشته و یا اوهام تصورات آینده نیست .

واقعیّت خاطرات ما نیست . كساني چنان زندگی می کنند كه گویی گذشته همچنان با آنهاست.

ممکن است در مورد بعضی از دوره های زندگی بیش از اندازه احساساتی شوند و

دیگران را برای حال احوالی كه امروز دارند سرزنش کنند .

و اين اشتباهی است مصیبت بار .

اگر دیگران را سرزنش كنيم و آنها را مسئول مشكلاتمان بدانیم ، در اين حالت كودكی هستیم،

نه يك فرد بالغ كه مسئول خويش است .

اگر گذشتۀ تلخی داشتیم ، خود مسئول آن بوده ایم . نباید اجازه بدهیم لحظه حال و رضایت و

لذتی كه این لحظه به ما مي دهد فدای گذشته تلخ شود .

چه بسا با خاطرات زندگي  كردن و زندانی رویدادهای گذشته بودن باعث شود كساني را كه در

 واقعيت  داريم نبینیم و از دست بدهيم .

 

 

نه زنداني رویدادهای گذشته باشیم ...

نه در اوهام تصورات آينده .

 

                                       

 

میلاد مولای منتظران

میلاد یگانه منجی عالم حضرت مهدی موعود ( عج )

 را به تمام منتظران ظهور آن حضرت تبریک عرض میکنم .

هیچکس .. !

 

 

سرزمینهیچکس

 

 

 

هم اکنون خاک زمین را ترک می کنیم
در راه یافتن ستاره ای جدید
زمان گذشته را از یاد می بریم
که از نقصان ما شکل گرفته
توهمی عظیم
به تردید می افکند اذهانمان را
که در جهانی از تضاد بدنیا آمده
و خود را باز نمی شناسیم

سپس در فوج مرگ، اینجا
منظره ای دیدیم
تولد سیاره ای را
دنیایی بدون اندوه دیدیم
بدون دغدغه، بدور از فکر ثروت

در میان خشکی راه می رویم
و می فهمیم که به زمین بازگشته ایم
موجودات از ناکجا آباد می آیند
و جایی در جایگاه ما می یابند
ما آزادی می خواهیم، آزادی برای تمام جهان
قدرت برای مردم
و عدالت بر روی زمین
این است آنچه اکنون برایش می جنگیم

ما دنیایمان را جایی دیدیم که عشق آنجاست
مردمی را دیدیم که در گذشته آنجا می زیستند
آنها اکنون خوشحالند و می خندند
آنها اکنون همان گون حس می کنند که می اندیشند
آنجا افلاک را ساخته اند
بسی نیک بختی آنجاست
دیوارهای تعارض فرو می ریزند

فرجام رؤیا را یافتم
همین جاست، ذهنم را متلاشی می کند
آنجا واقعیت تیره است
بدون امیّدی و ...
سفرم را به درون آغاز می کنم
با زنده کردن اولین واژه ام
من به رؤیایم باز می گردم
بدان جا کزان آمده ام .

      سرزمین هیچکس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                            

 

اکسیر مقدّس

 

معجونانسانشدن

 

 

 

 

طعمش ‌تلخ‌ بود. تلخي ‌اش ‌را دوست‌ نداشتيم. نمي ‌دانستيم ‌كه‌ دواست.

نمي ‌دانستيم‌ معجون ‌است. معجون انسان ‌شدن. گمش ‌كرديم . شيطان‌ از
دستمان ‌دُزديد.

بی ‌طاقت ‌شديم ‌و ناآرام. دهانمان ‌بوي‌ شكايت ‌گرفت ‌و گلايه... ‌و
تازه‌ فهميديم ‌


نام ‌آن‌ اكسير مقدّس، نام ‌آنچه ‌از دستش‌داديم ، « صبر »
بود !
 

ديگر عزم ‌آهني ‌و طاقت‌فولادي‌ نداريم . ديگر پاي‌ماندن‌ و شانۀ‌ سنگي ‌نداريم .

 انگار ما را از شيشه ‌و مه‌ساخته‌اند
.  براي‌شكستن‌ مان طوفان ‌لازم‌ نيست.

ما با هر نسيمي ‌هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم
.  مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم ‌و

شيطان‌ همين ‌را مي‌خواست
.

خدايا ، ما را ببخش . اين‌تعريف ‌انسان ‌نيست.

ما ديگر ايوب ‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه ‌فاصله ‌است. ما امّا چقدر بی ‌حوصله‌ايم.

ما پيش‌ از آنكه ‌راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از
ناهموار مي ‌ترسيم، از پست ‌و بلند مي‌هراسيم،

از هر چه
‌ناموافق ‌مي‌گريزيم ، شانه‌ هايمان‌ درد مي‌كند ، اندوه ‌هاي ‌كوچكمان ‌را نمي‌توانيم ‌بر

دوش‌كشيم، ما زير
هر غصه‌اي ‌آوار مي‌شويم، توي ‌سينه ‌ما جا براي‌ هيچ ‌غمي ‌نيست.

خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم
.

 

خدايا به ‌ما برگردان، آن‌ معجون تلخ، آن‌ اكسير مقدّس، آن‌ صبر قشنگ‌ را ...