گلبرگی از زندگی ...

   

این روزها ، برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست  
وقت هم که نیست!  
من می مانم و کاغذ های بی خط  و ذهنی خط خطی  
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود  
 و من را لابه لای صفحه های سفید ، شبیه یک ساندویچ , می پیچاند

 و می گذاشت توی یخچال خاطرات .
گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
 همین شلوغی بی معنا ، همین سر و صداها و همین جوامع بشری !


 باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود . 
 در میان این شلوغی که نگاه می کنی ، می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد 

 مثل قطره هایی که علاقه ای به دریا شدن ندارند
 خشک , مثل دانه های تگرگ ، در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
 انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات  فراموش شده ،
 برای همیشه مدفون شوند ،
 گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود ، در حرارت غرور کویر ، مبدل به خاری گزنده می شود
 و بعضی از همین دانه های تگرگ ، بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان
 آن بالا ، حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
 راه اگر زمینی میسر نباشد ، آسمان به این بزرگی که هست
 

ولی کاش می فهمیدیم که

 تنهایی ...  نمی شود .

زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 درون یک دستم ، تمام پوچی های زندگی ام
 و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم

در این بازی وقتی برنده ام که ، خودم

 دستی که درون آن گل است را ،
 پیشکش کسی کنم که
 روبروی من ، به انتظار ، ایستاده است .