اجازه دهید !!
می خواهمدَمیبياسايم ...
آسایشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...
زندگی دوباره آغاز می شود ...!
باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
من نبودن را ترجيح می دهم ...
خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر
لحظه صریح تر و کوبنده تر ، که تو اینجا چه می کنی؟!
احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
همین و همین !
کولهبارم را بستهام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
- خدا نگهدار
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 12:0 توسط
|
نشسته ماه بر گردونه عاج .