مبارک باد .

مبعث حضرت رسول اعظم (ص) را به تمام

 

مسلمانان جهان تبریک میگویم .

 

مبارک باد .

 

 

اینجا تولده ؟!

 

 

تولّدم

  

   

 

 

        

         

         مبارک.

 

سلام

 

بعد از حدود دو ماه که وبلاگ نویسی رو ترک کردم ( شما باور می کنید!؟ ) و وبلاگ

 رو به سایه سپردم ( ماشاالله کارش هم گرفته ) ، حیفم اومد که واسه تولدم اینجا نیام .


حالا که اومدم ، نمیدونم چی بنویسم!؟!
( چی بگم – از چی بنویسم ؟)

 

یک سال دیگر از عمر من گذشت . وقتی به مسائلی که در این سال اتفاق افتاد فکر می کنم ...

بیشتر به ماهیت این جمله پی میبرم : آدم از یه لحظه دیگۀ خودش خبر نداره!

 

خیلی اتفاقات عجیب افتاد که هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که تجربه شون کنم .

امسال بهترین و بدترین سال زندگیه من بود . 

 

اگه بخوام ارزیابی کنم اتفاقات خوبش بیشتر از بدهاش بود یا شاید برعکس .

 

این هم یه شعر که اگه بخونین حساب کار دستتون میاد .

 

تو یه صحنه غریب زندگی

 

                         همه مون در نقش یک بازیگریم

 

با همیم تو بازی های روزگار

 

                                از درون هم ولی بی خبریم ...!؟

 

همه مون پشت نگاه صورتک

 

                                 همیشه از صبح تا شب قایم میشیم

 

بهتره به قلب هامون دروغ نگیم

 

               زندگی هر طور که باشه می گذره

 

توی پشت صحنۀ دنیای ما

 

                                  خوبی و بدی میمونه یادگار

 

زندگی برای ما یه خاطره است

 

                      از تموم قصه های روزگار

 

 

 

از دوستان خوبم که مثل قبل به وبلاگ سر میزنند و ابراز لطف می کنند ممنونم .

انشاالله به زودی ( کی میدونه ، همین فردا یا شاید هیچوقت ) به جمع دوستان بر میگردم .

 

 

به آن گروه که از بادۀ عشق و وفا مستند

 

                                                         سلام ما برسانید ، هرکجا هستند ...

 

 

 

مجتبی میرهادی نژاد 24/5/1385

 

تولدم مبارک ./D

 

 

طنز گونه

سلام


می خوام یه مقدار هم به قسمتهای دیگۀ وبلاگ رسیدگی کنم .


برای اینکه حال و هوا عوض شه از طنز گونه شروع کردم .

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

روزگار غريبي بود، جنگلي بود که درخت نداشت،
شکارچي بود که تفنگ نداشت، تفنگش فشنگ نداشت، با تفنگي که فشنگ نداشت،
 مي زنه به آهويي که سرنداشت و ميندازدش تو
کيسه اي که ته نداشت.
 اگر چه اين شعر سر و ته نداشت ولي ارزش سر کار گذاشتن تو رو
داشت.

مي دوني يه فيل خاکستري رو چه جوري مي کشن؟
با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش!
حالا مي دوني يه فيل قرمز رو چه جوري
مي کشن؟
روش خاکستر مي ريزن بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش.
حالا مي دوني يه فيل سبز رو چه جوري مي کشن؟

يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري ميشه،
بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش، مي کشنش.
حالا مي دوني يه فيل زرد رو چه جوري مي
کشن؟
يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه، بعد يه حرف زشت مي زنن قرمز مي شه،
 بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري مي شه، بعد با تفنگ مخصوص
فيل خاکستري کش
 مي کشنش
.
حالا مي دوني يه فيل آبي رو چه جوري مي کشن؟
 مي زارنش جلوي آفتاب زرد
مي شه، بعد يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه،
 بعد يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش،
خاکستري
مي شه، بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش. حالا ميدوني يه ...


يه ايروني، يه آلماني، يه اسپانيايي و يه ترکيه اي
سوار هواپيما بودن که زير هواپيما درمي ره، همه، حتي خلبان، از ميله بالاي
هواپيما آويزون مي شن،
خلبان مي گه: يکي از شماها بايد از هواپيما بپره بيرون،
 ايروني يه مي گه: من مي پرم
به يه شرط: همه تون برام کف بزنين .
 همه براش کف مي زنن و سقوط ميکنن
!!!


يه مارمولک ميره مشهد و ميشه مشمولک
بزرگ ميشه . ميشه مشمول ميبرندش سربازي!
 
يه خرگوشه مي ره داروخونه مي گه: آقا هزار تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: نه.
 خرگوشه هي هر روز مي آد و همون سوال را تکرار مي
کنه.
داروخونه چي فکر مي کنه، هزار تا ميخ مي خرم و به هش ميدم، هم راحت مي شم و
 هم درآمدي داره، مي ره و اين کار را مي کنه. خرگوشه دوباره مي اد مي گه: آقا هزار
 تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: بله. خرگوشه مي گه: اوه چه قدر ميخ !!!

يارو ميره زن بگيره بهش ميگن بالاي مجلس بشين و حرفاي گنده بزن .
اونم ميره روي طاقچه ميشينه ميگه: فيل ، دايناسور، آسمانخراش ، کاميون.....


غضنفر مي ره استاديوم، جو مي‌گيردش با همه دست ميده.

يه روز يه مار با يک زرافه ازدواج ميکنند بچشون غورباغه میشه . چرا؟
چون بچه دار نمیشدن از پرورشگاه بچه آوردند .


يک روز يک آفتاب پرست ميره روي يک جعبه مدادرنگي هنگ مي کن

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف
قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن
 و جن چراغ ظاهر
ميشه...
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و
 ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه
قايق
بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»...
پوووف! منشی
ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی
 کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو
داشته باشم و
 تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه
...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: من می خوام که
 اون دو تا ، هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
!

----------------------------------------------------------------------------------

کاريکلماتور

ماهي تنها جانوري است که به راستي دل به دريا مي زند.
گياه توي گلدان شبها خواب باغچه را مي بيند.
بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد.
سرفه هاي آدم دلشکسته، صداي خرده شيشه مي دهد.
گداي فرزانه اي گفته است : گدايي کن تا محتاج ديگران نشوي.
براي اينکه پير نشوي ، ساعتت را از کار بينداز.
براي آنکه نفهمد که نمي فهمد ، خودش را به نفهمي زد.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت مي رود.
قبرستان ترمينال مرده هاست.
چه کسي گفته است که دو خط موازي به يکديگر نمي رسند؟ مگر آخرش را ديده است؟؟
پروانه براي اينکه نسوزد شمع را فوت کرد.
دو آيينه از ديدن يکديگر نفرت دارند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

قابل توجه تنبلان عزیز :

جدید ترین قوانین صادر شده از اتحادیه صنف تبلان را حتما مطالعه فرمایید .
 

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد .

در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن
نشته و استراحت كنيد .

ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد .

جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟

كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا .

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد .

از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن
سفره به شما تحميل نشود .

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد .

در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد .

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم .

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این هم عکس جدید ترین و قویترین فیلترینگ مخابرات

 

 وای ... فکر کن

 

----------------------------------------------------

 

شاد باشید و دیگران را شاد کنید .

 

مبارک

ولادت مولای متقیان و سرور مسلمانان جهان

حضرت علی (ع) بر تمام شیعیان مبارک باد.

 

تو ؟؟

 

 

 تو، تونیستی

 

 

 

 

 

 

شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را .
كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر نبود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت .

 

گم كرده ام خويش را !  گم مي كنم تو را !
بين گفتن و انديشييدن ، بين
گريز و ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست .

 

هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مياندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم .

 

چرا « تو » هيچ وقت « تو » نيستي ؟

 

من يه دست گم شده نيستم . من همان نيستم كه تو گفتي .
زودتر از آن كه پرواز كني پريدی .

 من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران و « تو » تو نيستي
 
به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو « كه » هستي ؟

 

پرنده بی پرنده

 

 

کجایی ؟

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند :

 

حسنك كجايی؟
 
 

 

شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه
به خانه نمي آمد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ
به تن

مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل
مي زند !
 
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گِلَت زده .
 
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.
پتروس ديد كه سد سوراخ شده
اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي
ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن
 غرق شد
.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه

روي ريل ريزش كرده بود . ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد
.ريزعلي چراغ قوه داشت

اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
كبري و مسافران قطار مُردند
!
 
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .
الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او

حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سير كند
.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد .

او كلاسه بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون
دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل
است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن
داستان هاي قشنگ وجود ندارد .

کجاست !! 

 

گلبرگی از زندگی

  گلبرگی از زندگی ...

   

این روزها ، برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست  
وقت هم که نیست!  
من می مانم و کاغذ های بی خط  و ذهنی خط خطی  
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود  
 و من را لابه لای صفحه های سفید ، شبیه یک ساندویچ , می پیچاند

 و می گذاشت توی یخچال خاطرات .
گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
 همین شلوغی بی معنا ، همین سر و صداها و همین جوامع بشری !


 باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود . 
 در میان این شلوغی که نگاه می کنی ، می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد 

 مثل قطره هایی که علاقه ای به دریا شدن ندارند
 خشک , مثل دانه های تگرگ ، در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
 انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات  فراموش شده ،
 برای همیشه مدفون شوند ،
 گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود ، در حرارت غرور کویر ، مبدل به خاری گزنده می شود
 و بعضی از همین دانه های تگرگ ، بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان
 آن بالا ، حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
 راه اگر زمینی میسر نباشد ، آسمان به این بزرگی که هست
 

ولی کاش می فهمیدیم که

 تنهایی ...  نمی شود .

زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 درون یک دستم ، تمام پوچی های زندگی ام
 و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم

در این بازی وقتی برنده ام که ، خودم

 دستی که درون آن گل است را ،
 پیشکش کسی کنم که
 روبروی من ، به انتظار ، ایستاده است .

 

معرفی نامه

پرنده بی پرنده

 

 

Bird no Bird

 

سلام

 

من « سایه . م . ه » .

 

به خواست مجتبی (مدیر قبلی) از این به بعد من اینجا رو می گردونم .

 

مطالب جدید هم به قلم من نوشته میشه .

 

امیدوارم بتونم مثل قدیم ، رضایت دوستان این وبلاگ رو بدست بیارم .

 

اسم جدید وبلاگ هم انتخابش با من بود و  زحمت توضیحش به عهده مجتبی :

 

 

کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست

 

آهای درختهای انار دیکتۀ بی غلط کجاست

 

چرا تو آسمونمون ستاره گوشه گیر شده

 

چرا نمی رسیم به هم چرا همیشه دیر شده

 

تو قصه مون همیشه سین « ستاره » کم بود

 

همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود !

 

تو بازیه کلاغ پر هیشکی نشد برنده

 

قصه ما همینه ، پرنده بی پرنده

 

 

سایه به جای من

سلام

 

باز هم بی مقدمه ---- اصل مطلب .

 

حدود هشت ماه میشه که این وبلاگ رو راه انداختم .

از عملکرد وبلاگ راضی هستم . به نظر من هم خوب بیننده داشته و هم اینکه

 

تمام نظرهایی که از طرف اشخاص مختلف نوشته شده نشان از رضایتشون بوده .

در کل من راضی هستم .

 

ولی ...

 

می خوام یه مدت از این محیط دور بشم . اینجوری برام بهتره .

 

... 

 

 

اینجا متروک نمیشه ! از همین حالا واسه خودم یه جانشین انتخاب کردم .

معرفی رو به خودش واگذار می کنم .

 

در آینده بیشتر باهاش آشنا میشید . فعلا دارم کارها رو یادش میدم .

البته ایشون ازم قول گرفته هر از گاهی یه چیزایی از نوشته هامو بهش بدم تا اینجا بنویسه .

 

از کسایی که تا به امروز من ، نوشته هام و این وبلاگ رو تحمل کردن ، ممنونم .

 

خدانگهدار . برای مدتی ... شاید یا نشاید طولانی !!

 

مجتبی میرهادی نژاد – 3/۵/1385

 

 

سلام  ---  همیشه ندای یک خداحافظی را می دهد !؟

بی مقدمه

 

یکی دو ماه میشه که این وبلاگ از اون طرح کلی که براش در نظر گرفته

 بودم جدا شده . « یعنی دیگه ... چی ... هیچی »

 

به زودی یه تغییر اساسی بهش میدم .

 

البته برای این تغییر دو تا فکر تو ذهنم دارم :

 

1- کامل وبلاگ رو تعطیل کنم !!؟

 

2- از اسم وبلاگ شروع کنم و تا آخرین قسمت که شماره انداز هست

تغییر بدم . « بهش میگن یه حالی به حالی کامل »

 

 تقریبا یه چیزی تو مایه های اون اوایل + ... .

 

اینکه من دست آخر چه تصمیمی می گیرم ، همین روزا معلوم میشه .

 

فعلا ... خدانگهدار ./