آخرین فریب ...

 

 

توبازنده ای، زندگی!!

 

 

 

و من آن فسیل هزارساله که دیگر فریب نمی خورد ،

نه به آسمان آبیت

نه به هوای تازه ات

نه به صبح وشادیهای تو خالی و غمهایت .

هه!!!!

دیگرحنایشان رنگی ندارد .

من ، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد

و تو !!

بازنده ای زندگی

دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب

مرا به هرچه می خواهی بفریب

الا به عشق!

که برای چنین فریبی

هنوز با دست لرزان ، آغوش باز می کنم !؟!

 

......................................................................

 

گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود

                                 اینک هزار بار رها کرده بودمت

 

زان پیشتر که مرا سوی خود کشی

                                           در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

 

هر باز کز تو خواسته ام بر کنم امید

                           آغوش گرم خویش به رویم گشوده ای

 

دانسته ام که هرچه کنی جز فریب نیست

                                           اما در این فریب ، فسون ها نهاده ای

 

در پشت پرده هیچ مداری جز این فریب

                                            لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

 

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

                                     او را طلب کنی و مرا رام او کنی

 

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

                                   تا نوری از امید بتابد به خاطرم

 

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

                                        تا سر به آفتاب بسایم که شاعرم

 

در دام این فریب بسی دیر مانده ام

                             دیگر به عذر تازه نبندم گناه خویش

 

ای زندگی دریغ که چون از تو بگسلم

                                     در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

   

 

انتهای سفر .

 

بهپيوستتمامترانههایقديمی.

 

 

باز هم مي نويسم ...

..............

 

در انتهاي هر سفر

در آئينه

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره ، اين زمين

پاپوش پای خسته ام

اين سقف كوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل!

در آخرين سفر، در آئينه، به جز دو بيكرانه ی كران، به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است.

گم گشته ام . كجا؟!

نديده ای مرا؟

...............

 

خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش.

مائيم كه پا جای پای خود مي نهيم و غروب مي كنيم!

هر عصر .

آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعی دوباره می كشاند؟

اي راز ، اي رمز

ای همه روزهای عمر مرا ، اولين و آخرين ./

 

 

                                    

 

بخندیم یا ...

 

ریز احمد فداکار!

 

 

 

 

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود.

 

يك دهقان فداكاري بود كه ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكار آلودگي مي‌كرد

و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزاحمد

خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري روي

 ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما مربوط نيست قصه

را بچسبيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود ، حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت می‌رفت

كه ديد كوه ريزش كرده و سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌ جاتي.
ريزاحمد پيش خود فكر كرد: يا پيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير مي‌شوند

و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات بود و بارش

پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.

ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و

مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه

قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند!

اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درس‌تان را بخوانيد.

بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار

 نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ ‌سوخته كردن مستند سازان فضول او

به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد) بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي

منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و

لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ي همه‌شان را درآورد.

 

لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال

ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو

كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و

كمر به پايين همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه . و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.

او كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در

چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي  ملودرام هندي‌ناك و باليوود آسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب

دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.

به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و دانشگاهي و

روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.
هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و زير آن نوشته: ما اينيم.

 

 

                                                   

 

 

نیمه شعبان .

 

مُبارکباد زاد روز

 

   ابَرمردی که

 

          جهان را نجات خواهد داد

بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند :

هر یوسفی که ، یوسف زهرا (س) نمی شود .

 

فرقی می کنه ؟

 

اینسَمتیاآنسو

 

 

 

فرقی نمی کند !
انسان به سلیقه ی درخت عادت می کند .
به آتش نه.
اما

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست ؛
گاهی هم جیب هایت پاره باشد .

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی

پلّه
   پلّه
      پلّه

آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و.....
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ....
شاید هم نمی شناسی اش!

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی !!