میگن: من امروز به دنیا اومدم !!! ولی ...
مَن، یک امروز از آن سالها
متولد شدم!.
هنوز امسالم مانده تا یک سال دیگرم برود ...
هر ساعت و هر روز به عمرمان اضافه می شود و هر روز و هر ساعت از عمرمان کم...
من ، بیست ساله شدم !!؟!..
ساعتها دقیق ، به دقیقه می گذرند.
احساس غریبی است...
.
.
.
.
گمان میکنم دیشب ، خواب دلهرگیه واژه را دیدم
یا پرنده ی بی پر در آسمان
یا پنجشنبه ای آغشته از اضطراب و ...
حالا لحظه ام سبز شده
شاید ذهنم کنار خواب دیشب جا مانده
دست هایم بوی ترانه گرفته.
هیچکس دلش برای دیروز تنگ نمی شود ؟
.
.
.
.
صدای موسیقی افکارم را عوض میکند؛
ستاره ها رو خط نزن
پایانه جشن گریه شو
راهم بده به آسمون
بی من نرو
با من بمون
.
.
.
من
سپیدار بلندی بودم
سایه ام
برگ و تمام هستی ام
مال کسی بود ، روزی
من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و ...
{دوستم داشته باش
که تو را می خوانم
که تو را می خواهم
دوستم داشته باش
که تویی در نگهم
تو نوایم هستی
دوستم داشته باش
چون تو را می پویم
آسمان فرش من است
رود سر مست من است
من ...}
من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و
او
باز مرا خوب ندید
عینکی باید داشت
عینکی تا ابدیت
تا عقل
و نه دل
و دل از باغچه باید به برون کرد سریع
که مبادا اندکی جهل کند یک احساس.
.
.
باز صدایی می آید و نام من پرنده می شود
باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور...
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند ...
مثل تمام پنجشنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند .
.
پ.ن : ساعت 3 نصفه شب اینجا یه مطلب گذاشتم .
ولی تا الان سه بار اصلاحش کردم! همین.
مجتبی میرهادی نژاد 24/05/1387

نشسته ماه بر گردونه عاج .