1. پیوستی به رویا ...

 

اينجا،پايانِپاياناست .

 

 

 

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .

پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است .


ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده .

رمقي اگر بود ،

تابي اگر مانده بود ،

نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد .

 

همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد

ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود .

 

اما شنيدن تاب آورد !...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛

نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود را در برمي گيرد .

 

ديگر نه دستان را توان

نه پاها را رمق

نه چشمان را تاب .

 

 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است.

ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .

ديگر نه آغازي است و نه پايانی

 

                        که اينجا پايان پايان است .

 

 

                                  

 

واژه ها باز به دادم برسید ..

 

 

واژه ها

 

 

واژه هاي بي قرار من
اندكي تآمل كنيد
من شما را مي جويم
من بدون شما
در غصه ي بغض آلود
ميهمان سكوت خواهم بود.


اي واژه هاي ديرينه ام
بهار آمده
بياييد و لطافت بهار را درك كنيد!

اي واژه هاي سكوت من
چشمان سرنوشت
از انتهاي اقيانوس زمان
بي احساس
مرا مي نگرد
و من اكنون در ميان شما
آري
ميان شما واژه هاي بي قرارم
بدون هيچ دغدغه اي براي آغاز
مانده ام.

به سوي من بياييد
مي خواهم با شما واژه هايم ،
در مسير سرنوشت
در اعماق وجودم
كلام عشق را سر دهم

و من اكنون
به تمام واژه هاي عالم
نياز دارم
بشتابيد به سوي سكوت شبانه ام
من پشت پنجره
از لابلای درختان
به انتهای هستي مي نگرم
چشمانم
انتظار شما واژه هايم را دارند
آری
انتظار واژه ها را ...

............................................

 

باردیگر صفحه ی پلاسیده ی زمان،

با عبور از ثانیه ها و دقایق و ساعتها ورق خورد

و در اولین سرآغاز با انفجار خورشید،

تاریکی سکوت بار دیگر شکسته شد .

 

آری باز عید آمد و باز نوروز...

 

درخت را بیدار کن و سبزه را مژده روییدن ده که بهار آمده است...

 

سال نو مبارک .