از من نگیر . لحظه های دلخوشی را

 

چراغهاراخاموشکنید

 

 

 

 

 

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی


نامم را که صدا می کنی،
کمی آرامتر .

 

بگذار تا فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

 

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود  ...

یادت می آید حرفی را که زدی؛

 

گفتی می روم،

 

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 

لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 

غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش .

 

...................................................................................

 

و من تنها سایه یک انسانم !

همان که بانوی عشق را

 

گم کرد درسایه خیال خود

                             و به جرم تنهایی

در قفس ماه ... مُرد .

 

 

 

                                   

 

 

مجال اندک است .

 

 

 

جهانرا ادامه میدهیم.

 

 

 

برای تو...
که پای بر زمین داری و روی بر آسمان ؛


امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت ای آدمیان...ای آدمیان این امانت از آن شماست.
بر دوشش کشید.

این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.
پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد!

پیامبر گفت عشق است.عشق است که بر زمین مانده است.

مجال اندک است و فرصت کوتاه.
شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.
اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی.
امتحان است.

و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است...زیستن
اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نداد.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.
زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد .


آنگاه خدا گفت :

به پاسخ لبخند کودکی ، جهان را ادامه می دهیم !