دیگرحرفیبرایگفتنندارم!

 

 

 

 

چرا که پیش از آنکه چیزی بگویم اتفاق می افتد.
اتفاقی که دور می شوم از خود

نه دیگر حرفی دارم نه چیزی برای نوشتن !

این همه واژه ، این همه حرف
اما گویی که حرفی برای گفتن ندارم
.

به همه چیز می نگرم ، به همه چیز می اندیشم
سکوت می کنم و

پیشه عاشقانه ام را صبر اختیار می کنم

ذهنم تهی می شود و خاموش
در درون من هیچ چیز نیست تا شعله ای برافروزد!
هر چه بود اتفاق افتاد
هر چه بود گذشت
و من سرد شدم
یخ بستم
خشکیدم
و دیگر در هیچ کجا ریشه نکردم
جوانه ای نزدم، نروییدم
حرفی نو نداشتم ؛
جز تکرار ، تکرار ، تکرار ...

.................................................................

 

این روزها برای من پر است از حسی کهنه
حسی که می شناسمش
حسی که می دانمش .

و باز هم بازی سرنوشت .

نمی دانم برنده ام یا بازنده
اما می دانم اشکم از شکست نیست .
اشکم از بازی سرنوشت نیست.
اشکم از سر تنهایی است .

تنهایی عجیب این روزها
غربت اینجا و تحمل بیجا

نزدیک شدم باز، به انتهای فصلی دیگر