اينجا،پايانِپاياناست .

 

 

 

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .

پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است .


ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده .

رمقي اگر بود ،

تابي اگر مانده بود ،

نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد .

 

همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد

ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود .

 

اما شنيدن تاب آورد !...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛

نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود را در برمي گيرد .

 

ديگر نه دستان را توان

نه پاها را رمق

نه چشمان را تاب .

 

 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است.

ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .

ديگر نه آغازي است و نه پايانی

 

                        که اينجا پايان پايان است .