1. پیوستی به رویا ...
اينجا،پايانِپاياناست .
پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .
پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است .
ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده .
رمقي اگر بود ،
تابي اگر مانده بود ،
نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد .
همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد
ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود .
اما شنيدن تاب آورد !...
ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛
نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم
حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود را در برمي گيرد .
ديگر نه دستان را توان
نه پاها را رمق
نه چشمان را تاب .
نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است.
ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .
ديگر نه آغازي است و نه پايانی
که اينجا پايان پايان است .


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 12:24 توسط
|
نشسته ماه بر گردونه عاج .