منماندم وانبوهیمعمّا

 

 

 

 

درك گفته هايت برايم سخت شده بود.

تلخی جدایی را در خنده هايت يافتم....



به خود گفتم كه آيا من تورا در بند آرزوهايم می يابم ،
اگر در آغوش خورشيد خفته باشم

يا در حال نقاشي بر بال پروانه ای باشم

يا قطره آبی در برگ گلی جاری

آيا تو به دنبالم خواهی آمد
...

ولی ای كاش مرزی برای آرزوهايم بسازم

 

 

خسته ام.

خسته تر از سکوت هزارساله ای که در بغض گلویم به مرگ محکوم شد.

خسته تر از نگاه سرگشته ای که به سمت خاموشی هدایت شد.

 

و ابهامی که به اسم سایه در این دنیای دروغ می زیست.

 

خسته تر از قلمهای فرسوده ای که دیگر توان نوشتن ندارند

و در دستهایم می شکنند.

 

و از دفاتری که دیگر طاقت حک شدن غصه هایم بربرگهای سفیدشان را ندارند.

 

... خود را در تاریکیها گم میکنم./

 

..............................................................

و من تنها سایه یک انسانم !

انسانی که واژه عشق را

 

گم کرد درسایه خیال خود

                             و به جرم تنهایی

در قفس ماه ... مُرد