هیچکس .. !
سرزمینهیچکس
هم اکنون خاک زمین را ترک می کنیم
در راه یافتن ستاره ای جدید
زمان گذشته را از یاد می بریم
که از نقصان ما شکل گرفته
توهمی عظیم
به تردید می افکند اذهانمان را
که در جهانی از تضاد بدنیا آمده
و خود را باز نمی شناسیم
سپس در فوج مرگ، اینجا
منظره ای دیدیم
تولد سیاره ای را
دنیایی بدون اندوه دیدیم
بدون دغدغه، بدور از فکر ثروت
در میان خشکی راه می رویم
و می فهمیم که به زمین بازگشته ایم
موجودات از ناکجا آباد می آیند
و جایی در جایگاه ما می یابند
ما آزادی می خواهیم، آزادی برای تمام جهان
قدرت برای مردم
و عدالت بر روی زمین
این است آنچه اکنون برایش می جنگیم
ما دنیایمان را جایی دیدیم که عشق آنجاست
مردمی را دیدیم که در گذشته آنجا می زیستند
آنها اکنون خوشحالند و می خندند
آنها اکنون همان گون حس می کنند که می اندیشند
آنجا افلاک را ساخته اند
بسی نیک بختی آنجاست
دیوارهای تعارض فرو می ریزند
فرجام رؤیا را یافتم
همین جاست، ذهنم را متلاشی می کند
آنجا واقعیت تیره است
بدون امیّدی و ...
سفرم را به درون آغاز می کنم
با زنده کردن اولین واژه ام
من به رؤیایم باز می گردم
بدان جا کزان آمده ام .

نشسته ماه بر گردونه عاج .