تو کيستی؟!

 

 

 

من مدت هاست که از زمين کنده ام !

 

تو اين راز را ميداني

و همه برگهاي پاييزي که بي هياهو بر زمين ريختند

و همه درختان لختي که هيچ باکي از عرياني نداشتند ؛

 

همه روزهايي که شب شدند

و شبهايي که سرد شدند

و برف که بي صدا بر حرير سپيد شب زمستاني من و تو پا گذاشت ...

 

همه آمدگان و رفتگان

همه لحظه هاي مرددي که به يقين پيوستند

همه آرزو هاي پاکي که نجيب و معصومانه قرباني بُت غرور شدند

و همه سجاده هاي سحرگاه که در سکوت ديدار ، تر شدند .

همه ميدانند.....

 

اين کيست که در پشت پرده هاي سوال ايستاده

و با چشمهاي مطمئن ، مرا مي کاود ؟

اين سايه بلند که مانند الف بر نقطه دلم فرود آمده ، پرتو قامت کيست؟!!

 

اين منم که با شتاب ميپرم به سمت آسمان تو ،

يا تويي که آرام مي آيي به سوي زمين من؟؟؟

 

تو کيستي ،

که هم ميبيني ، هم ديده ميشوي .

هم ميشنوي ، هم شنيده ميشوي .

هم مي آيي ، هم ميروي!!!

                      

و در اين لحظه هاي پاره پاره از فراق

                                            به تنم وصله ميشوي!

                                 

تو کيستي ؟

که من ز تو اينگونه بي تابم ..


اين منم که با شتاب ميپرم به سمت آسمان تو ، يا تويي که آرام مي آيي به سوي زمين من؟؟؟