نمود پیراهن بافته ز جان !
من،آن نيستم كه می نمایم!
نمود پيراهنيست كه بر تن دارم .
پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو
و تو را از فراموشي من در امان مي دارد .
آن مني كه در من است در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و در نيافتني.
من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هایم
و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهایم نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد از مشرق مي وزد من مي گويم
آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست
بلكه در بند درياست!
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي
و من هم نمي خواهم كه تو دريابي
مي خواهم در دريا تنها باشم .
وقتي در نزد تو روز است در نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
ومن مي گويم نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوی
من به دوزخ خودم فرو مي روم
حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي
و من در پاسخ تو را آواز مي دهم
زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد
و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
...............................
شونه به شونه می ولی چه دور راهه من و تو
این همه دریا فاصله س بین نگاه من و تو

راه من راه تو نيست
گرچه با هم راه مي رويم !!!

نشسته ماه بر گردونه عاج .