بدرود

 

 

حالا دیگر نه به آیینه ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت .

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی دلنشین
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است .
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد . ...

به یاد بیاور ، گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته آیینه برایت انار می چینم!

اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید

و نام تو ، ستاره ی من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید ...

من آلوده بودم
آلوده ی جزر و مد صدایت
آلوده ی روشنی نگاهت

و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی .

................................................................

 

سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
با هر چه بود و نبود ،

این گنبد کبود ،

بدرود ./