3. یکی بود یکی نبود .
بدرود
حالا دیگر نه به آیینه ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت .
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی دلنشین
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است .
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد . ...
به یاد بیاور ، گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته آیینه برایت انار می چینم!
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید ...
من آلوده بودم
آلوده ی جزر و مد صدایت
آلوده ی روشنی نگاهت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی .
................................................................
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
با هر چه بود و نبود ،
این گنبد کبود ،
بدرود ./


نشسته ماه بر گردونه عاج .