3. یکی بود یکی نبود .

 

بدرود

 

 

حالا دیگر نه به آیینه ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت .

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی دلنشین
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است .
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد . ...

به یاد بیاور ، گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته آیینه برایت انار می چینم!

اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید

و نام تو ، ستاره ی من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید ...

من آلوده بودم
آلوده ی جزر و مد صدایت
آلوده ی روشنی نگاهت

و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی .

................................................................

 

سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
با هر چه بود و نبود ،

این گنبد کبود ،

بدرود ./

 

 

                   

 

2. هر چه دورتر و دیرتر ...

 

 

مسافر لحظه ها

 

 

 

یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دور ،

از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،

بر دوش کشیده ام.

 

و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حذرها و شادی ها و غم ها ،

گذشتم و گذراندم و آوردم ...

 

بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.

 

در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ،

پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.

 

می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.

 

و این چنین من باید صدهزار یا میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم

به یک روز یا یک شب،

روزی از روزها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما

می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .

 

تا هر چه دورتر بیفتم .

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

 

نمی خواهم ؛

حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم ،

بمانم ،

افتاده و جان داده باشم.

 

دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات

 

هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم، همین ...