ستاره...مُرد!

 

 

 

 

يادم نرفته است .

گفتي: از هراس باز نگشتن

پشت سرم خاكاب نكن

گفتي:پيش از غروب بادبادكها برخواهم گشت!

گفتي:طلسم تنهايي تو را با وردي خواهم شكست!

ولي باز نگشتي

و ابر بي باران اين بغض هاي پيابي با من ماند .

تكرار تلخ ترانه ها با من ماند

بي مرزي اين همه انتظار با من ماند .

ولی من ...

من ماندم و الهه شعري كه مي گويند

شعر تمام شاعران را انشا مي كند .

هر شب مي آيد

چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند

و مي رود ./

 

..........................................

امشب اما

در اتاق را بسته ام

تمام پنجره ها را بسته ام

حتي گوش هايم را با پنبه پوشانده ام

تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم

بگذار الهه شعر

به سر وقت شاعران ديگر اين دشت برود!

 

من مي خواهم خودم بنويسم!

 

اما نه برای تو

 

مي بيني؟

كم كم ياد گرفته ام که برای تو ننویسم

من یاد گرفته ام

که شب را بی ستاره هم می توان گذراند

امروز که در هزار توی خاطراتم قدم می زدم

باز به معنای این جمله پی بردم

 

« آنکه را دوست میداری آزادش بگذار

اگر قسمت تو باشد باز می گردد

اگر نه بدان از همان ابتدا از آن تو نبوده است »

 

تو هیچوقت از آن من نبودی.

 

.........................

 

مي تواني از كوچه اي كه دخترها با عروسك هاشان مُردند !

برای من شب بوي خيس بچيني

و بي تفاوتي ام را نبيني .

يا از سقف به خانه ام بيايي.

 

اما نمي تواني در هزار توي قلبم حتي يك چراغ روشن كنی .