او به من مي خندد !
پاهایم درقیرشب است!
دير گاهي است که در اين تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته .
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاری است در اين گوشه ، پژمرده هوا ؛
هر نشاطی مرده ست .
دست جادويی شب
در به روی من و غم می بندد .
می كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
نقش هايی كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايی كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی ، در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها ، پاها ، در قير شب است .


نشسته ماه بر گردونه عاج .