او به من مي خندد !

 

 

پاهایم درقیرشب است!

 

 

 

دير گاهي است که در اين تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
 
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته .
 
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاری است در اين گوشه ، پژمرده هوا ؛
هر نشاطی مرده ست .
 
دست جادويی شب
در به روی من و غم می بندد .
می كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
 
نقش هايی كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايی كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
 
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی ، در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها ، پاها ، در قير شب است .
 

 

 

                          

 

آرزوهای ...

 

 

مگه بازمآرزودارممن؟!

 

 

 

 

امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود.

صاف و پر ستاره.

 

قاصدکی آرام نگاهم را دزدید. آن را گرفتم، نگاهش کردم...

دوستی داشتم که می‌گفت: اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی

حتما برآورده می‌شود!

 

او به قاصدک‌ها ایمان داشت.

باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت!

 

آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟

خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟


دست و پایش را گم کرد !. آرام گفت :
دوست دارم دستانم در دست‌های ماه باشد. می‌دانی چرا؟

چون دست‌های او در دستان ستاره است!!! 

 

چه آرزوی نابی ...

 

از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت:
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم .

 

از آسمان پرسیدم. گفت:
همیشه او به من نگاه کند .

از ستاره پرسیدم. گفت :
همیشه برایش چشمک بزنم.

چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند !.

 

 

از من پرسیدند.

گفتم :

گفتم ... همیشه ... همیشه شب باشد!

آن هم یلدایی ...

راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم.

پیغامی برای ماه
نداری؟!؟

 

پ.ن : میان ماه من تا ماه گردون  *   تفاوت از زمین تا آسمان است .