|
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .
|
فریب،واقعیّت؟!
قضاوت با شما
وقتی واقعیت ها آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان ، کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ ، در قالب دخترکی زیبا گلهای رز زرد می فروشد
زندگی ، در لباس افسر پلیس برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی ، در هیئت گنجشکی کوچک توی سوراخی در زیرشیروانی از ترس
گربه خشونت ، قایم شده است !!؟
و آدم ها ، همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند .