تبليغاتX
پرنده بی پرنده - فریب !؟!
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

 

فریب،واقعیّت؟!

 

 

 

قضاوت با شما

 

وقتی واقعیت ها آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده  
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان ، کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ ، در قالب دخترکی زیبا گلهای رز زرد می فروشد
زندگی ، در لباس افسر پلیس برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی ، در هیئت گنجشکی کوچک توی سوراخی در زیرشیروانی از ترس
 گربه خشونت ، قایم شده است !!؟

و آدم ها ، همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 4:4  توسط   | 

 





Powered by WebGozar