|
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .
|
دوبارهآمدی ...
كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي !..
حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس
كدام شاعر غزلپوش ، شبانه عشق را
در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت!
اما ....
تو كه نشاني شاهراه ستاره را نمي داني.
هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم
مي گفتي:
هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني
پينه ی پير و ياس عليل باغچه ما ، گل نمي دهد!
هيچوقت بهار طلایی روز و رؤيا را
باور نكردي گلم!
هيچوقت ...
.....................................................................
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوش
که صدا ها و نشانه ها را
در بیهوشی مان ... بشنود ،
برای تو و خویش ، روحی که
این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزی که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم ...
