تبليغاتX
پرنده بی پرنده - او به من مي خندد !
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

 

 

پاهایم درقیرشب است!

 

 

 

دير گاهي است که در اين تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
 
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته .
 
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاری است در اين گوشه ، پژمرده هوا ؛
هر نشاطی مرده ست .
 
دست جادويی شب
در به روی من و غم می بندد .
می كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
 
نقش هايی كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايی كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
 
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی ، در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها ، پاها ، در قير شب است .
 

 

 

                          

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:59  توسط   | 

 





Powered by WebGozar