تبليغاتX
پرنده بی پرنده
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

 

ریز احمد فداکار!

 

 

 

 

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود.

 

يك دهقان فداكاري بود كه ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكار آلودگي مي‌كرد

و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزاحمد

خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري روي

 ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما مربوط نيست قصه

را بچسبيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود ، حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت می‌رفت

كه ديد كوه ريزش كرده و سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌ جاتي.
ريزاحمد پيش خود فكر كرد: يا پيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير مي‌شوند

و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات بود و بارش

پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.

ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و

مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه

قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند!

اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درس‌تان را بخوانيد.

بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار

 نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ ‌سوخته كردن مستند سازان فضول او

به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد) بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي

منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و

لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ي همه‌شان را درآورد.

 

لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال

ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو

كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و

كمر به پايين همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه . و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.

او كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در

چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي  ملودرام هندي‌ناك و باليوود آسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب

دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.

به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و دانشگاهي و

روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.
هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و زير آن نوشته: ما اينيم.

 

 

                                                   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:22  توسط   | 

 

 

 

وخدا،خَررا آفرید

 

 

 

 

و به او گفت: تو یک خر خواهی بود.

و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود

تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.

 و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد .
...
خر به خداوند پاسخ داد : خداوندا ! من می خواهم خر باشم، اما ،

پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است .

پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم..... و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد .

 

******************************


و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود .

و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند

خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

...

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا ! سی سال زندگی عمری طولانی است.

 کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم..... و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

 

******************************

و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود.

از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب

انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

...
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است.

من می خواهم ده سال عمر کنم..... و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد .

 

******************************

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی.

تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت

استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.

و تو بیست سال عمر خواهی کرد .

...
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی

برای زندگی است.

آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست

زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده .
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

 

و از آن زمان تا کنون ؛


انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند .

 

و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند

و مثل خر بار می برد .

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن

 زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد .

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر

می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند .


و این بود همان زندگی که انسان یر اثر طمع از خدا خواست .

 

 

                                     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:54  توسط   | 

سلام


می خوام یه مقدار هم به قسمتهای دیگۀ وبلاگ رسیدگی کنم .


برای اینکه حال و هوا عوض شه از طنز گونه شروع کردم .

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

روزگار غريبي بود، جنگلي بود که درخت نداشت،
شکارچي بود که تفنگ نداشت، تفنگش فشنگ نداشت، با تفنگي که فشنگ نداشت،
 مي زنه به آهويي که سرنداشت و ميندازدش تو
کيسه اي که ته نداشت.
 اگر چه اين شعر سر و ته نداشت ولي ارزش سر کار گذاشتن تو رو
داشت.

مي دوني يه فيل خاکستري رو چه جوري مي کشن؟
با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش!
حالا مي دوني يه فيل قرمز رو چه جوري
مي کشن؟
روش خاکستر مي ريزن بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش.
حالا مي دوني يه فيل سبز رو چه جوري مي کشن؟

يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري ميشه،
بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش، مي کشنش.
حالا مي دوني يه فيل زرد رو چه جوري مي
کشن؟
يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه، بعد يه حرف زشت مي زنن قرمز مي شه،
 بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري مي شه، بعد با تفنگ مخصوص
فيل خاکستري کش
 مي کشنش
.
حالا مي دوني يه فيل آبي رو چه جوري مي کشن؟
 مي زارنش جلوي آفتاب زرد
مي شه، بعد يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه،
 بعد يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش،
خاکستري
مي شه، بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش. حالا ميدوني يه ...


يه ايروني، يه آلماني، يه اسپانيايي و يه ترکيه اي
سوار هواپيما بودن که زير هواپيما درمي ره، همه، حتي خلبان، از ميله بالاي
هواپيما آويزون مي شن،
خلبان مي گه: يکي از شماها بايد از هواپيما بپره بيرون،
 ايروني يه مي گه: من مي پرم
به يه شرط: همه تون برام کف بزنين .
 همه براش کف مي زنن و سقوط ميکنن
!!!


يه مارمولک ميره مشهد و ميشه مشمولک
بزرگ ميشه . ميشه مشمول ميبرندش سربازي!
 
يه خرگوشه مي ره داروخونه مي گه: آقا هزار تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: نه.
 خرگوشه هي هر روز مي آد و همون سوال را تکرار مي
کنه.
داروخونه چي فکر مي کنه، هزار تا ميخ مي خرم و به هش ميدم، هم راحت مي شم و
 هم درآمدي داره، مي ره و اين کار را مي کنه. خرگوشه دوباره مي اد مي گه: آقا هزار
 تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: بله. خرگوشه مي گه: اوه چه قدر ميخ !!!

يارو ميره زن بگيره بهش ميگن بالاي مجلس بشين و حرفاي گنده بزن .
اونم ميره روي طاقچه ميشينه ميگه: فيل ، دايناسور، آسمانخراش ، کاميون.....


غضنفر مي ره استاديوم، جو مي‌گيردش با همه دست ميده.

يه روز يه مار با يک زرافه ازدواج ميکنند بچشون غورباغه میشه . چرا؟
چون بچه دار نمیشدن از پرورشگاه بچه آوردند .


يک روز يک آفتاب پرست ميره روي يک جعبه مدادرنگي هنگ مي کن

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف
قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن
 و جن چراغ ظاهر
ميشه...
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و
 ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه
قايق
بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»...
پوووف! منشی
ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی
 کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو
داشته باشم و
 تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه
...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: من می خوام که
 اون دو تا ، هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
!

----------------------------------------------------------------------------------

کاريکلماتور

ماهي تنها جانوري است که به راستي دل به دريا مي زند.
گياه توي گلدان شبها خواب باغچه را مي بيند.
بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد.
سرفه هاي آدم دلشکسته، صداي خرده شيشه مي دهد.
گداي فرزانه اي گفته است : گدايي کن تا محتاج ديگران نشوي.
براي اينکه پير نشوي ، ساعتت را از کار بينداز.
براي آنکه نفهمد که نمي فهمد ، خودش را به نفهمي زد.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت مي رود.
قبرستان ترمينال مرده هاست.
چه کسي گفته است که دو خط موازي به يکديگر نمي رسند؟ مگر آخرش را ديده است؟؟
پروانه براي اينکه نسوزد شمع را فوت کرد.
دو آيينه از ديدن يکديگر نفرت دارند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

قابل توجه تنبلان عزیز :

جدید ترین قوانین صادر شده از اتحادیه صنف تبلان را حتما مطالعه فرمایید .
 

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد .

در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن
نشته و استراحت كنيد .

ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد .

جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟

كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا .

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد .

از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن
سفره به شما تحميل نشود .

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد .

در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد .

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم .

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این هم عکس جدید ترین و قویترین فیلترینگ مخابرات

 

 وای ... فکر کن

 

----------------------------------------------------

 

شاد باشید و دیگران را شاد کنید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:23  توسط   | 

چرا آهو با خر ازدواج کرد ؟؟!

 

 

 

 

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!

دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


نتيجه گيري اخلاقيش با خودتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:12  توسط   | 

هرجوری باشی ...مردم یه حرفی می زنن

اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو

مي‌كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س،

دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!

و بالاخره اگه آقای ...«غریبه نیست » باشه: میگن نفسه,جیگره,ملوسه, فقط یه کم گلابیه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:8  توسط   | 

*یک بار یارو مدادش تموم میشه ترک تحصیل می کنه.

*یارو مي‌ره سيگار فروشي: آقا سيگار برگ دارين؟ خير.

 پس يك بسته كوبيده بدين!

*یارو زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه:

ببخشيد توپمون افتاده!

*یارو تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته،

ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. یارو ميگه باشه

و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟

همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم،

 با چايي هم ميخورنش. یارو ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟!

*یارو از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن:

 آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم

*مار ناراحت یه گوشه نشسته بوده . ازش می پرسن چی شده ؟ میگه :

 یه عمر عاشقش بودم تازه فهمیدم شلنگ بوده

*يه گوسفند قرص اکس میخوره . میره سر خیابون میگه دربست گشتارگاه

*يك روز يك نفر وارد قبرستان مي شود مي بيند مرده ها خارج از قبرها منتظرند .

سوال مي كند چرا منتظرید ؟
جواب مي دهند: سوالات شب اول قبر " لو " رفته ما را بيرون كرده اند تا دوباره طرح كنند!!!

* سلام دوست عزيز صميمانه اميدوارم كه در سال جديد پله هاي ترقي رو

 يكي يكي طي بكشي.

* پيرار سال؛ سال گاو بود جنون گاوي اومد، پارسال سال خروس بود آنفلونزاي

 مرغي اومد، ببين واكسن هاريتو زدي؟

.* وقتي باران مياد همه چيز زيبا ميشه، گلها ، درختان، ... همه چيز، ميگما

تو هم برو زير بارون شايد يه فرجي شد

* يه مورچه عاشق دختر همسايه ميشه، بعد از يك هفته مي‌فهمه كه چايي خشك بوده.

* یه نفر میره بانک وام بگیره ضامن نداشته ، منفجر میشه!!!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ادویه خانواده پرجمعیتی است.

اغلب اوقات با هم به مهمانی غذاها می روند.

البته همه سر وقت حاضر نمی شوند و چندتایی هم هرمهمانی را مناسب

حضورشان نمی دانند!

نمک، مادربزرگ خانواده، پایه و اساس همبستگی اعضای آن است.

فلفل سیاه، پدر بزرگ خوش قلب و سخت گیر خانواده است.

میانه اش با پسرها بهتر است تا با دخترها!

دارچین، مادر گرم و مهربان خانواده است.

نبودش در مهمانی ها معمولا باعث سردی و سکوت دیگران می شود.

زیره، پدر پرکار و فعال خانواده، همه تلاشش این است که

اعضای خانواده اش همیشه موفق باشند. تقریبا همیشه حرف آخر را می زند.

ته تغاری دردانه اش، زعفران را خیلی مغرور بار آورده،

طوری که هر مهمانی را در شان حضورش نمی داند.

دختر دیگرش آویشن، معمولا مشغول مطالعه است.

میانه اش با برادرهایش، فلفل قرمز و کاری، بهتر است تا با خواهرش.

ترجیح می دهد هر جا که خواهرش حاضر است غایب باشد

پسرها، همیشه همه جا حاضراند. تند و تیز و پرجنب و جوش.

جوانند و جویای نام!

زردچوبه، خاله خانم خانواده، تقریبا همیشه مشغول وراجی و قصه سرایی است.

دل مهربان و زبان درازی دارد. یک ریز حرف می زند و مزه می ریزد،

و همه را به خنده وا می دارد و هیچ چیز را به اندازه مهمانی دوست ندارد.

سیر، عموی کج خلق و بداخلاق خانواده است

که گاهی به خاطر رعایت احترام دیگران سرکی در مهمانی می کشد.

خیلی رک و بی پرده نظرش را می گوید و معمولا هم در حال انتقاد است.

به همین خاطر کسی زیاد تحویلش نمی گیرد.

تا حالا اینجوری دیده بودینشان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 3:48  توسط   | 

* غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.

* وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.

* یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.

* یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه .

* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .

* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.

* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.

* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.

* یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.

* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.

* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.

* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند .

-------------------------------------------------------------------------------------

چند تا جک :

- يارو تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر

نجات ميپره بيرون، یارو ميگه: بچه‌ها در رين صاحابش اومد!

- یارو خبر داغ ميشنوه گوشش تاول ميزنه

- يه روز يه اصفهانيه قرص اکستازي مي خوره تاکسي دربست مي گیره

- بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت:

يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم .بگو ببينم كي درِ قلعه ي

 خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنه زير گريه و ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.

بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه

 ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه

 شده بود ميره پيشه مدير و همه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي

 نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم

- سوسکه اکس می خوره و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي

- اگه حيوونا قرار بود شغلي انتخاب کنن حتما : وال ملوان، گورخر زنداني،

 لک لک شالي کار، دارکوب نجار، زنبورعسل قناد، بلبل خواننده، کرم ابريشم

بافنده، ميمون بندباز و کبوتر پستچي مي شد .

- طرف مي ره و در يخچال رو باز مي کنه و مي بينه: ژله هه داره مثل بيد

 مي لرزه، بهش مي گه: نترس ميخوام پنير بخورم

- ديوانه اولي: ببينم، مگه تو كري كه جواب سلام منو نمي‌دي؟! ديوانه دومي:

نه اون احمد داداشمه كه كره، من لالم!

- احمق كسي است كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشد. مطمئني؟ صددرصد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:49  توسط   | 

1.گربه دستش به گوشت نميرسيد ميگفت عيبی نداره بجاش سويا ميخورم!

2.يک سوزن به خودت بزن ولی مواظب باش آلوده به HIV نباشه!

3.با حلوا حلوا کردن مرده خور سير نميشه!

4.خر ما از کره گی ترمزش abs بود!

5.مرغ همسايه سوخاريه!

6.يارو پول نداشت خونه بسازه ميگفت شهرداری تراکم نميده!

7.يکی رو تو ده راه نميدادن سراغ گرين کارت رو ميگرفت!

----------------------------------------------------------------------------------------

حالا یه سری سوال که جوابش با شماست .

۱ـ فرق پياز با نيکبخت واحدی در چيست؟

الف ـ فرقی نفوکوله!

ب ـ پياز بو داره نيکبخت هم!

ج ـ هيچ شباهتی به هم ندارند!

 د ـ در ژل داروگر!

۲ـ رئيس جمهور ساحل عاج کيست؟

الف ـآرنولد شوارتزنگر

ب ـ علی دمبه!

 ج ـ سياوش قميشی

 د ـ هر چهار مورد!

۳ـ زن و شوهر دعوا کنند ..........................

الف ـ بم زلزله ميشه.

ب ـ قورباغه ابوعطاميخونه.

 ج ـ بچشون بدنساز ميشه!

د ـ هيچ کدام!

۴ـ چرا زمين دور خورشيد می گردد؟

الف ـ چون عاشقشه!

 ب ـ پس بياد دور سر من بگرده!

ج ـچون اسگوله!

د ـ سرگيجه داره!

۵ ـ نويسنده کتاب بينوايان کيست؟

الف ـ رونالدينيو!

ب ـ کيانوش استقرار زاده!

ج ـ خانم مارپل!

د ـ کریستف کلمب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 5:40  توسط   | 

این دانشگاه پدر آدم رو در میاره ولی از چند جهت هم خوبه بخون میفهمی

 

دوران قبل از دانشگاه = حسرت

قبول شدن در دانشگاه = صعود

كنكور = گذرگاه كاماندارا

دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه

خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13

بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها

امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي

امتحان ميان ترم = زنگ خطر

امتحان پايان ترم = آوار

ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها

نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي

مسئولين دانشگاه = گرگها

استادان = اين گروه خشن

آشپزخانه = خانه عنكبوت

رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي

پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر

دانشجوي اخراجي = مردي كه به زانو در آمد

دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد

دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس

واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ

مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته

پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ

مرگ استادها = جلادها هم ميميرند

محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي

استاد راهنما = مرد نامرئي

كمك هزينه = بر باد رفته

درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم

دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان

برخورد استادان = زن بابا

اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت

شب امتحان = امشب اشكي ميريزم

تقلب در امتحان = راز بقا

يادگيري = قله قاف

دانشجوي معترض = پسر شجاع

دكتر بهداري = گله بان

تربيت بدني1 = راكي1

تربيت بدني2 = راكي2

خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار

انصراف = فرار از كولاك

تصييح ورقه امتحان = انتقام

نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ

شاگرد اول = مرد 6میليون دلاري

آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ

هيئت علمي = سامورايي ها

رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ

رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين

استاد دانشگاه = گاو

رئيس آموزش = هزاردستان

معاون آموزش = دزد دريايي

برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند

از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 17:46  توسط   | 

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست؟؟!!!!!

چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالیکه.........

در سال ، 52 جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای استراحت است.

به این ترتیب 313 روز می ماند .

حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای

 یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر ، باقی می ماند.

در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود.

 بنابراین 141 روز باقی می ماند.

اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعاً 15 روز میشود.

پس 126 روز باقی می ماند.

طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل

 30 روز میشود. پس 96 روز دیگر باقیست.

یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان

 ضروری است.  چرا که انسان موجودی است اجتماعی ، و این خود 15 روز از کل سال است.

بنابراین 81 روز از سال باقی می ماند.

روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای

 درس ها و خستگی ناشی از امتحان، 36 روز دیگر باقی می ماند.

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر میتوان در این

 اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست .

یک روز هم که روز تولد شماست، چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند.

خب حالا شما 5 روز کامل وقت دارید................موفق باشــــــــــیــــــــد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 15:8  توسط   | 

 





Powered by WebGozar