|
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .
|
بدرود
حالا دیگر نه به آیینه ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت .
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی دلنشین
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است .
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد . ...
به یاد بیاور ، گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته آیینه برایت انار می چینم!
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید ...
من آلوده بودم
آلوده ی جزر و مد صدایت
آلوده ی روشنی نگاهت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی .
................................................................
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
با هر چه بود و نبود ،
این گنبد کبود ،
بدرود ./


مسافر لحظه ها
یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دور ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،
بر دوش کشیده ام.
و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حذرها و شادی ها و غم ها ،
گذشتم و گذراندم و آوردم ...
بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.
در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ،
پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.
می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.
و این چنین من باید صدهزار یا میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم
به یک روز یا یک شب،
روزی از روزها،
شبی از شب ها،
خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما
می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .
تا هر چه دورتر بیفتم .
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم ؛
حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم ،
بمانم ،
افتاده و جان داده باشم.
دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات
هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم، همین ...

