تبليغاتX
پرنده بی پرنده
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

 

زندگی ؛ سراسر بازی است؟؟

 

 

 

تو،بهشُكوهآنچه بازيچه نيست بينديش.

 

 

 

من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛
من خوب ميدانم.
اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.
مرا به بازيه كوچك شكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.
به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.
و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه اي را بر نميگرداند.
تو امروز بر فرازي ايستاده اي كه هزار راه را مي توان ديد؛
وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،
در آن لحظه اي كه تو از فراز،
پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،
اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،
مي شناسي و مي خواهي شناخت،
به ياد داشته باش كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.
صبح كه ماهي گيران با قايق هايشان به دريا مي رفتند
به من سلام كردند و گفتند كه سلامشان را به تو كه هنوز خفته اي برسانم
بيدار شو!‌ بيدار شو و سلام ساده ي ماهي گيران را بي جواب مگذار!
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن.
بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني.
لحظه هاديگر تكرار نخواهند شد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:54  توسط   | 

 می خواهمدَمیبياسايم ...

 آسایشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...
 زندگی دوباره آغاز می شود ...!
 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجيح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!! 
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر
 لحظه صریح تر و کوبنده تر ،  که تو اینجا چه می کنی؟!

 احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

    همراه قاب عکسم

                                             و خیال تو

                                                                            -  خدا نگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:0  توسط   | 

 

آزادشبگذار

 

 

آدمای خوب مثل ستاره ها ميمونن .

حتي وقتي نمي بينيشون خيالت راحته که سر جاشون نشستن...

هميشه رفتن بهترين نيست
هميشه ماندن آن حضور ناب نيست گاهي ميان رفتن و ماندن هيچ فرقي نيست.
دلتنگم؟ باشد.
نمي بينمش ؟ باشد.
درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي داشته باشند.

آنكه را كه دوست مي داري،آزادش بگذار
اگر قسمت تو باشد، به تو برمي گردد
اگر نه ، بدان از همان ابتدا از آن تو نبوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 11:8  توسط   | 

بامعصوميتکودکانهزندگیکن

 

به كودكاني نگاه كن كه دو يا سه ساله اند :اگر دقت كني آنها مدام مي خندند.
تخيل آنها بسيار قوي است . زندگي در نظر
آن ها ماجراييست پر هيجان .
وقتي چيزي را اشتباه مي بينند فورا واكنش نشان مي
دهندواز خود دفاع مي كنند و
دوباره توجه خود را به لحظه ي
اكنون معطوف مي كنند دوباره سر گرم بازي مي شوند
دوباره به كشف ناشناخته ها مي پردازند وتفريح مي كنند
كودكان در لحظه ي حال
زندگي مي كنند آنها از گذشته شرمنده نيستند آن ها نگران
نيستند .
كودكان احساسات خود را بی پرده بيان مي كنند آنها از عشق ورزيدن نمي هراسند .
شادترين لحظات زندگي ما لحظاتي هستند كه مثل كودكان زندگي مي كنيم آنقدر
بي
پيرايه مي شويم كه بي مهابا عشق خود را ابراز مي داريم .

 اما ..... چه بر سر ما آمده است ؟

 
تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ، چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی ، بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی نباشی ، طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره ، تازه میشه
راستی نگفتی نازنین ، دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه ، دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من ، دلم به چیدنت خوشه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 5:25  توسط   | 

 

و باز هم ... برایدِل

 

 

 

 

 

یادمه وقتی که وبلاگ رو راه انداختم ، اولین موضوعی که تو آرشیو موضوعی

 گذاشتم «برای دل» بود.

 

می خواستم که فقط شعر های خودمو تو این بخش بذارم . ولی نتونستم ... چرا ؟

 نمی دونم .... نشد .. نذاشتن .. یا نخواستم .

  

یه مدت این بخش رو کاملا رها کردم .

 شاید از سر لجبازی بود ولی مثل اینکه من داشتم با خودم لجبازی می کردم .

حالا می خوام جبران کنم . همین ... 

 

 

زندگي ، دفتري از خاطره هاست

خاطرات شيرين ، خاطرات مغشوش


يكنفر در شب كام ، يكنفر در دل خاك


يكنفر همدم
خوشبختي هاست

يكنفر همسفر سختي هاست


چشم تا باز كنيم، عمرمان
ميگذرد

از سر تخت مراد ، پاي بر تختۀ تابوت گذاريم همه


ما همه همسفريم، همگي
همسفريم

تا ببينيم كجا ، بازكجا چشممان...

                                      ... بار دگر سوي هم باز شود

در جهاني كه
درآن راه ندارد اندوه

زندگي
با همۀ معني خويش ........

                                          از نو آغاز شود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 3:33  توسط   | 

نیکیوبدی یک چهره دارند...

 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد:

مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از

ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.

کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسُرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان

همسُرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي

برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي

هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به

 او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها

جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت.

 به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي

 طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا

 آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط

بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،

نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش

 پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از

شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده

 پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم.

 موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم،

 هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است
که هر کدام

 کی سر راه انسان قرار بگيرند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9:50  توسط   | 

سلام

 

سعی کنید منظور من رو بفهمید و اگه نمی تونید پس سعی کنید مطالب رو نخونید .

 

این پست رو هم برای روشن شدن چند نکته اینجا گذاشتم . از این به بعد هم اگه کسی

خواست نظر بده یه آدرس بذاره تا جوابشو واسه خودش بنویسم .

 

 

البته هیچ وقت عادت نداشتم که نظرهای وبلاگ رو اینجوری پاسخ بدم . ولی چون این شخص

آدرسی از خود ننوشته این پست رو اینجا می ذارم .

 

توضیح برای اینکه : یه نظر تو پست قبلی  یه کسی با نام «  چه فرقی میکنه ؟ »

 

متن نظر این بود :

« البته مقدمه خداشناسی خود شناسیه
ولی مجتبی جان این مسئله با خیالات شما قاطی شده (به نظر من)
هیچوقت و هیچ کس نمی تواند تعریف کاملی از خدا بدهد چون که ما ناقص هستیم و خدا کامل چون

 که ما جاهل هستیم خدا عالم و هزاران مطلب دیگر
که در این جا مجال بیشتر نیست
هیچ وقت هیچ جا این جوری فکر نکن ....
»

 

و جواب من :

 

اول که هر کس قبل نظر دادن درباره یه چیز باید شخص مورد نظر رو بشناسه .

شما از کجا میدونید که خیالات من چیه که میگید این مسئله باهاش قاطی شده؟؟

« به نظر من شما غریبه نیستید »

 

من در مطلب هم نوشته بودم که : قصد من اینکه بخوام خدا رو تو یک نکته خلاصه کنم نبود و

نخواستم که خدا رو تعریف کنم . یه بار دیگه درست مطلب رو بخونید .

 

 

من نگفتم خدارو کامل شناختم ، چون اصلا مغز و فکر انسان برای درک کامل زات

 خداوند کوچک است . ولی انسان می تونه در حد فکر خودش خدا رو بشناسه .

 

شاید شما می خواهید با این حرفها که « ما  انسانها ناقص هستیم » سر خودتون رو

شیره بمالید و حتی حاضر نشید در حد همین فکر ناقص خدا رو بشناسید .

 

من مطمئن هستم که شما هدف خلقت رو نمی دونید . 

 

خدا در حدیث قدسی گفته :

 

کُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فَـأَحبَبتُ أًن اُعرَف ، فَخَلَقتُ الخَلق لِکَی أُعرَف .

( من گنج نهان بودم ، خواستم که شناخته شوم ، لذا مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 3:20  توسط   | 

 

خدارابرای خودتآشکارکن...

 

 

 

شما .. آره .. شما ، که الآن داری این مطلب رو می خونی . از نگاه من شما یکی از

این سه نوع آدم هستید .

 

  1. یه فضول که می خواد از من آتو گیر بیاره .
  2. یه آدم خداشناس که اون هم می خواد یه گیری بده .
  3. آدمی که واقعا دنبال آشکار کردن خدا برای خودش می گرده .

 

خب حالا اینجا من کاری به افکار نظرات اون دو نوع اول ندارم و اهمیتی نمیدم که

اونها چه فکری می کنند .

 

البته فکر نکنید من خودم رو اینقدر بزرگ می دونم که این حرف هارو نوشتم .

نه همچین چیزی نیست من فقط می خوام در اینجا که مال خودمه نظرم رو بیان کنم . 

 

من اومدم واسه اون نوع سومی حرف بزنم .

پس حالا خوب خوب چشاتو وا کن که می دونم اگه نفهمیدی دوبار ، حوصلۀ خوندن

این مطلب رو نداری . حالا دیگه روی کلامم با تو هست .

 

چرا همش می خوای دنبال خدایی بگردی که ، دیگرون واست پیداش کنند .

 تا حالا به این فکر کرده بودی ؟؟؟

 

حالا من به اینش کاری ندارم شاید تو دلت بخواد همیشه خدا رو تو کلام دیگرون پیدا کنی .

خب پس حالا  به قول فردوسی که میگه : دگر ها شنیدی ، این هم شنو

 

از نظر من تموم حرف هایی که تا به حال برای پیدا کردن خدا تو جاهای مختلف

بیان شده یه جورایی خیلی ناقص بوده .

به غیر از یه جا که حقیقتا برای بدست آوردن این نتیجه به من کمک کرد « بماند » 

 

ببین تا حالا این حرف هارو واست نوشتم که آخر کار ساده رها نکنی.

 قصد من اینکه بخوام خدا رو تو یک نکته خلاصه کنم نیست و من تو این نکته

 

به خدا رسیدم و فکر می کنم که بقیه هم بتونن برسن . نه که فکر کنید من الآن

خداشناس شدم . نه من با این نکته خدا رو واسه خودم آشکار کردم . 

 

نکته : می دونی چه وقتی معنی حرفای من رو می فهمی ؟

 

وقتی که دنبال خدا تو افکار دیگران نگردی ------

 وقتی که دنبال خدا تو وجود خودت بگردی ..... خودت.

 

 

 

پ.ن : فکر نکن که حرف کمی بهت زدم . شاید این مهمترین حرف باشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 4:19  توسط   | 

 





Powered by WebGozar