تبليغاتX
پرنده بی پرنده
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود. اي برادران و خواهران بد نديده،ناقلان

 اخبار و غلاغان صابون دزد مردم آزار چنين حكايت كرده اند كه در ولايت غربت،يك

لاك پشتي زندگي مي كرد كه از قضاي روزگار با دو تا مرغابي دوست شده بود.

فصل پاييز كه رسيد،دو تا مرغابي زير پاي لاك پشت نشستند كه الا و بلا بايد با ما

بيايي برويم در ولايت جابلقا كه الان گرم است.لاك پشت زبان بسته هم خام شد و

قبول كرد. مرغابي ها يك تكه چوب آوردند و دو طرفش را به نوك خود گرفتند و به

 لاك پشت هم گفتند وسط چوب را به دهان بگيرد.مرغابي ها شروع به پرواز كردند

ولاك پشت هم چوب به دهان همراه آنان شد. وسط هوا و زمين بودند كه لاك پشت

خوش خوشانش شد وخواست بگويد((آخ جون!))...ولي هيچي نگفت.

چون ميدانست كه اگر دهان باز كند،كارش ساخته است،و از آن بالا، مي افتد پايين.

اين شد كه وقتي ديد هيچي نميتواند بگويد،فقط چشمهايش از خوشحالي گرد شد.

 مرغابي ها يك دفعه زير چشمي نگاهشان افتاد به لاك پشت.

ديدند كه از طرفي چشمهايش از خوشحالي گرد شده و از طرف ديگر،دست وپايش

 را از ترس توي لاكش قايم كرده.از مشاهده اين وضعيت خنده شان گرفت و

 آن قدر خنديدند كه به قاه قاه افتادند و دهن شان باز شد و لاك پشت زبان بسته

 با چوب توي دهانش از آن بالا پرت شد پايين. لاك پشت كه قبلا داستان آن

 يكي لاك پشت خدا بيامرز را شنيده بود و يك چتر نجاتي محض احتياط همراهش

 برداشته بود،دكمه چتر را زد و چتر،باز شد ولاك پشت به خير و خوشي به

 زمين رسيد ولي از بد روزگار جايي فرود آمد كه دو تا برادر يقه همديگر را گرفته بودند

 و داشتند به زبان خوش با هم بحث سياسي مي كردند. اين دو برادر وقتي

 لاك پشت را ديدند ،نگاهي به هم كردند ودست از يقه يكديگر كشيدند.

برادر اولي گفت:نگاه كن برادر،بيا ببينيم اين ديگر كيست.چون با چتر فرود آمده،

غلط نكنم بايد جاسوس اجنبي باشد.برادر دومي گفت:جاسوس اجنبي كجا بود؟

نميبيني چوب همراهش داره؟به گمانم آمده براي دعوا تا بحث ما را در خصوص

 جامعه مدني به هم بزند. خلاصه براي رفع ابهام آمدند سر وقت لاك پشت زبان

 بسته از همه جا بي خبر. گفتند:آهاي عمو!سه تا سؤال از تو ميكنيم.اگر درست

جواب دادي كه دادي والا خونت گردن خودت.لاك پشت كه چترش را جمع كرده بود

و زده بود زير بغلش،ديد چاره اي جز جواب دادن ندارد.گردنش را كج كرد و آهي

 كشيد و گفت:بپرسيد. گفتند:اول بگو ببينيم،چپي بهتر است يا راستي؟

لاك پشت گفت:فرقي نميكنند.هر دوتاشان با هم آدم را ميبرند آن بالا بالا ها،

بعد هم اگر بخواهندبخندند،آدم را از همان بالا مي اندازند پايين. دو برادر به

 هم نگاه كردند وگفتند:شگفتا!اين لاك پشت براي خودش عجب لاك پشت

 فراجناحي معقولي است.دوباره گفتند:خوب،حالا سؤال دوم.

بگو بدانيم وضع مواضعت چطور است؟گفت:قرص و قايم است.اگر باور نميكنيد

خودتان بياييد دست بزنيد. دو برادر دستي به زير و بالاي لاك پشت كشيدند و

چشم شان از تعجب گرد شد وبه هم گفتند ماشالا چه مواضع قرص و قايمي دارد.

 بعد گفتند:خوب حالا سؤال سوم.اين سؤال در گوشي است.گوش ات را بياور جلو.

لاك پشت گوشش را برد جلو.دو برادر در گوشش گفتند:((...............))لاك پشت

 هم در گوششان گفت:((...................)) {در اصل افسانه هم بعلت در گوشي

 بودن و تاپ سكرت بودن سؤال و جواب ،چند جمله اي درج نشده است.} آن دو برادر

به لاك پشت گفتند:اي بزرگوار بيا و بشو سخنگوي جناح ما.مي شوي؟ لاك پشت

سرش را كرد توي لاكش وگفت:لاك پشت رفته گل بچينه! برادر ها بعد از سه بار

 پرسيدن،از لاك پشت جواب بعله گرفتند وآن روز لاك پشت شد سخنگوي آنها.

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه لاك پشت هم لاك پشت هاي قديم.!

نوشته آقاي ابوالفضل زرويي نصر آباد --- 1377--- هفته نامه مهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط   | 

ترانه به دوش ...

سلام ترانه ! وقتی ندارم و وقتی نمی گیرم ، باید بروم ، کجا ؟! نمی دانم !

تنها می دانم به ناکُجا آباد ! دور نیست ، همین نزدیکی هاست ! می خوام

فراموشت کنم ! پس طعنه هامُ بپذیر ! ...

دلگیرم از همه ! حتی از ستاره ناز ، دیگر نگاهم را نمی خواهد !

پس فایده ای ندارد ، ترانه ای پیشکشش کنم ! ... ولی نه ! من باز ترانه به

او تقدیم می کنم ، هر چند کوتاه باشد ! تا لذت عفو را با انتقام عوض نکنم!

حق با تو ِ ستاره ناز ، اگه که چشمامُ نخوای !

حتی تو شبها گُم بشم ، یه بار سراغمم نیای !

...

... می روم ، شاید ، شاید ، شاید ، شاید برگردم !

... من همان ، ترانه به دوشم !

------------------------------------------------------------------------------------------------

فهمیده ام که ...

· فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چیز در

زندگی کدام است و سپس سایر چیز ها را فراموش کنی.

· فهمیده ام که ساده ترین کارها نیز می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه و نیت

درست به انجام برسانی.

· فهمیده ام که بدترین رنج ها، مشاهده رنج دیگران است.

· فهمیده ام که اگر به دنبال خوش بختی باشی، خوش بختی از دست تو فرار می کند.

 اما اگر به دنبال خانواده، بر آوردن نیازهای دیگران، کار خودت، ملاقات افراد جدید و

خوب بودن باشی، خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد.

· فهمیده ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند.

· فهمیده ام که لذت بردن از موفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را در بست باور کرد.

· فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی در چشمان یک کودک، لذت بخش ترین

حس زندگی است..

· فهمیده ام که فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف دیگران هر دو به یک

اندازه مهم هستند.

· فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شوید، بهتر است آخرین

 کلماتتان محبت آمیز باشد چرا که ممکن است این آخرین باری باشد که آن ها

 را می بینید.

· فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد تا تشخیص

 را نادرست.

· فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد.

· فهمیده ام که اکثر مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند و این در حالی است که

تنها راه پیشرفت، تغییر است.

اچ جکسون براون

-------------------------------------------------------------------------------------------------

از گورخري پرسيدم

از گورخري پرسيدم: ?تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟
گورخر به جاي جواب دادن پرسيد
تو خوبي فقط عادت‌هاي بد داري، يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟
ساكتي بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كني، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت مي‌شي؟
ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده‌اي و بعضي روزها خوشحالي؟
لباس‌هات تميزن فقط پيراهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟
و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:39  توسط   | 

بغز نکن بهار من بغز تو آبم میکنه

                                    گول اشکای چشات خورد و خرابم میکنه

 بغز نکن که قلب من تو سینه پرپر میزنه

                                              آخه اون چشمای تو تموم دنیای منه

 تو چشات که اشک میات یه جورایی دیوونه میشم

                                                    صد هزار آبادی هم باشه یه دیوونه میشم

 دست تو ،تو دستمه دیگه مهم نیست چی کمه

                               بغز نکن که بغز تو آتیش به جونم میزنه

 بغز تو مثل یه خنجر تیکه پاره ام میکنه

                                      بغز نکن غم چشات داره بیچاره ام میکنه

 من می خوام که چشم تو زلال و آفتابی باشه

                     من باشم ، تو باشی و یه شب مهتابی باشه

هرچی گفتی تو باشه

             حتی اگه به قیمت سوختن و شکستن و عمری بیتابی باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:37  توسط   | 

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود. يك جوانمردي بود در ولايت غربت

 به نام خواجه الماس.اين خواجه الماس يك برادري هم داشت كه اسمش

خواجه مراد بود ومرد خيلي خوب و با خدايي بود.يك روزي اين خواجه الماس

رفت پيش برادرش وگفت اي برادر،مي داني كه من از اين دار دنيا فقط سه تا

شتر دارم. دوتاشان را مي سپارم به تو وخودم دارم ميروم ولايت جابلقا از

 براي پيدا كردن يك لقمه نان حلال. خواجه مراد گفت اي برادر،تو برو وخيالت

 راحت باشد كه من مثل تخم چشمم از اينها مواظبت ميكنم.وقتي خواجه

 الماس خيالش از بابت شترها راحت شد،راه افتاد و رفت به طرف ولايت جابلقا.

 حالا بشنو از خواجه مراد كه وقتي برادرش رفت،شترها را برد وبست در طويله.

شب كه شد،شتر اولي به شتر دومي گفت:اي رفيق شفيق و اي يار گرامي،

بدان و آگاه باش كه خواجه الماس به سفر رفته و ما را به دست خواجه مراد

 سپرده و عروسي پسر خواجه مراد نزديك است. من در فكرم كه نكند اين

 خواجه مراد شير خام خورده درباره ما خيالاتي بكند و مارا بسپرد به دست

 قصاب.شتر دوم گفت:من هم در همين فكرم و مصلحت اين است كه ما كاري

 كنيم كه اين بلا به سرمان نيايد. دو شتر نشستند و نقشه كشيدند وآخر سر

 به اين نتيجه رسيدند كه همان شبانه بروند پناهنده بشوند به سفارت جابلقا.

اين شد كه طنابهايشان را پاره كردند و زدند بيرون و رفتند به طرف قنسولگري.

 شتر ها را همين جا داشته باشيدتا ببينيم خواجه مراد چه كرد.خواجه مراد

كه صبح از خواب پا شد،رفت به طرف طويله كه آنها را بردارد ببرد به طرف بازار

 و برايشان دمپايي ابري و سينه ريز طلا بخرد. وقتي وارد شد،ديد اي دل غافل،

جا تر است و شتر ها نيستند.اين شد كه از ناراحتي پا شد رفت در خانه

و رختخوابش را پهن كرد وافتاد در بستر بيماري. اما بشنويد از شترها كه همينطور

 رفتند و رفتند تا رسيدند به سفارت جابلقا.آنجا كه رسيدند،يك دعوتنامه

 از طرف خواجه الماس جعل كردند و ويزا گرفتند و رفتند به جابلقا. در ولايت

 جابلقا براي آنكه كسي آنها را نشناسد،دو تا عينك دودي خريدند و زدند

به چشمشان و بعدش يك شركت باربري تاسيس كردند و پس از چندي كار

 و بارشان سكه شد. حالا بشنويد از خواجه الماس كه بعد از مدتي يك تلگراف

 فرستاد از براي برادرش خواجه مراد كه :((سين.شتر چطور؟))از آن طرف

تلگراف به دستش آمد كه:((و عليك سين.شتر بي شتر.)) خواجه الماس از غصه

 و ناراحتي نشست دم در تلگراف خانه و بنا كرد به گريه كردن. در همين حال

دو شتر كه براي هواخوري آمده بودند بيرون،يك دفعه صاحبشان را ديدند و

شناختند.آمدند جلو و با خواجه الماس روبوسي كردند وآنچه بر سرشان آمده

 بود،باز گفتند.خواجه الماس كه از ديدار شترانش كلي خوشحال شده بود

 گفت:اي شتران عزيز من،بدانيد كه من در اينجا پول و پله اي به هم زده ام

و قصد دارم برگردم به ولايت غربت.بياييد با هم برويم.شتر ها قبول كردند وبار وبنديل

 سفر بستند و با خواجه الماس برگشتند به ولايت خودشان. اما بشنويد از

 خواجه مراد كه وقتي شنيد برادرش دارد مي آيد،با همان حال زار و نزار آمد

دم در دروازه شهر به استقبال.دو برادر و دو شتر همديگر را در آغوش گرفتند

 وشاديها كردند وبخصوص وقتي خواجه مراد قضيه دمپايي ابري و سينه ريز را گفت،

بكلي رفع سوء تفاهم شد و همگي شاد و خندان با هم به خانه خواجه مراد رفتند.

 خواجه مراد گفت اي برادر،حالا كه آمده اي بيا به خاطر بازگشت تو و ازدواج

 پسرم يك جشن مفصلي بگيريم.اين شد كه شهر را هفت روز و هفت شب

 چراغان كردند وشترها را به خوشي و خرمي خوردند.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه شتر حيوان نجيبي است.

نوشته آقاي ابوالفضل زرويي نصر آباد --- مرداد 1377--- هفته نامه مهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط   | 

*یک بار یارو مدادش تموم میشه ترک تحصیل می کنه.

*یارو مي‌ره سيگار فروشي: آقا سيگار برگ دارين؟ خير.

 پس يك بسته كوبيده بدين!

*یارو زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه:

ببخشيد توپمون افتاده!

*یارو تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته،

ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. یارو ميگه باشه

و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟

همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم،

 با چايي هم ميخورنش. یارو ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟!

*یارو از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن:

 آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم

*مار ناراحت یه گوشه نشسته بوده . ازش می پرسن چی شده ؟ میگه :

 یه عمر عاشقش بودم تازه فهمیدم شلنگ بوده

*يه گوسفند قرص اکس میخوره . میره سر خیابون میگه دربست گشتارگاه

*يك روز يك نفر وارد قبرستان مي شود مي بيند مرده ها خارج از قبرها منتظرند .

سوال مي كند چرا منتظرید ؟
جواب مي دهند: سوالات شب اول قبر " لو " رفته ما را بيرون كرده اند تا دوباره طرح كنند!!!

* سلام دوست عزيز صميمانه اميدوارم كه در سال جديد پله هاي ترقي رو

 يكي يكي طي بكشي.

* پيرار سال؛ سال گاو بود جنون گاوي اومد، پارسال سال خروس بود آنفلونزاي

 مرغي اومد، ببين واكسن هاريتو زدي؟

.* وقتي باران مياد همه چيز زيبا ميشه، گلها ، درختان، ... همه چيز، ميگما

تو هم برو زير بارون شايد يه فرجي شد

* يه مورچه عاشق دختر همسايه ميشه، بعد از يك هفته مي‌فهمه كه چايي خشك بوده.

* یه نفر میره بانک وام بگیره ضامن نداشته ، منفجر میشه!!!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ادویه خانواده پرجمعیتی است.

اغلب اوقات با هم به مهمانی غذاها می روند.

البته همه سر وقت حاضر نمی شوند و چندتایی هم هرمهمانی را مناسب

حضورشان نمی دانند!

نمک، مادربزرگ خانواده، پایه و اساس همبستگی اعضای آن است.

فلفل سیاه، پدر بزرگ خوش قلب و سخت گیر خانواده است.

میانه اش با پسرها بهتر است تا با دخترها!

دارچین، مادر گرم و مهربان خانواده است.

نبودش در مهمانی ها معمولا باعث سردی و سکوت دیگران می شود.

زیره، پدر پرکار و فعال خانواده، همه تلاشش این است که

اعضای خانواده اش همیشه موفق باشند. تقریبا همیشه حرف آخر را می زند.

ته تغاری دردانه اش، زعفران را خیلی مغرور بار آورده،

طوری که هر مهمانی را در شان حضورش نمی داند.

دختر دیگرش آویشن، معمولا مشغول مطالعه است.

میانه اش با برادرهایش، فلفل قرمز و کاری، بهتر است تا با خواهرش.

ترجیح می دهد هر جا که خواهرش حاضر است غایب باشد

پسرها، همیشه همه جا حاضراند. تند و تیز و پرجنب و جوش.

جوانند و جویای نام!

زردچوبه، خاله خانم خانواده، تقریبا همیشه مشغول وراجی و قصه سرایی است.

دل مهربان و زبان درازی دارد. یک ریز حرف می زند و مزه می ریزد،

و همه را به خنده وا می دارد و هیچ چیز را به اندازه مهمانی دوست ندارد.

سیر، عموی کج خلق و بداخلاق خانواده است

که گاهی به خاطر رعایت احترام دیگران سرکی در مهمانی می کشد.

خیلی رک و بی پرده نظرش را می گوید و معمولا هم در حال انتقاد است.

به همین خاطر کسی زیاد تحویلش نمی گیرد.

تا حالا اینجوری دیده بودینشان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 3:48  توسط   | 

دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی زمن

                                      دارم دیوونه میشم و نمیبینی نیاز من

 میخوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

                                      خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

 وقتی نمیبینم تورو ، چشمامُ واسه کی بخوام

          نفس برام سمّی میشه ، هوارو واسه کی بخوام

 انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود

                                     رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

 یه جور واقعی تورو حس میکنم توی تنم

                    به جون تو بدون تو دیگه دارم دق میکنم

 صورت ماه تو عزیز دیوارهای خونه شده

                                          هرکی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

 تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

              ...دیگه بسه راضی نشو اینجوری در به در بشم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 3:1  توسط   | 

يكي بوديكي نبودغيرازخداهيچ كس نبود يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه

 بسيار با مروت و رعيت پذيربود.اين پادشاه،هرشب يك لباس شندر پندر پاره

پوره درويشي را مي پوشيد وكشكول به دست وتبرزين بردوش، مي رفت

دركوچه هاي شهرو سرك مي كشيد تا ببيند حال وروزمردم چطوراست.

يك شب كه با لباس درويشي رفته بودبه سركشي،همين طوررفت تا رسيد به

 يك كلبه خرابه اي.ازپشت شيشه سرك كشيد وديد كه سه تا درويش دورآتش

 نشسته اند ودارند دردودل مي كنند.پادشاه كه خودش را دروغكي شكل

درويش ها كرده بود،آمد دم در وگفت: ياهو! سه درويش كه توي كلبه نشسته

 بود،گفتند:وعليك ياهو! بفرمادرويش. پادشاه وارد كلبه كه شد و

 بعدازسلام وعليك،نشستند وگرم صحبت شدند.درويش اول گفت:اي برادر بدان

كه ما سه درويشيم ازسه ولايت مختلف وامشب خلوت انسي دست داده است

 تا گردهم بنشينيم وآرزوهايمان رابراي هم تعريف كنيم. پادشاه گفت:بسيار

پسنديده است،تعريف كنيد تا ماهم بشنويم.درويش اول گفت:من دلم ميخواهد

 كه هروقت ميگويم ((ياهو))يك قاب چلوخورشت پيش رويم حاضرشود.

درويش دوم گفت:من دلم ميخواهد كه چهار تا زن داشته باشم.بايكي شان

زندگي كنم، سه تاشان هم باشند براي زاپاس. درويش سوم گفت:من دلم

ميخواهد كه بتوانم درگوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم. پادشاه گفت:

من دلم ميخواهد كه خداهرچي دلتان ميخواهد،به شما بدهد. حوالي صبح

كه شد،پادشاه ازدرويشهاخداحافظي كردومخفيانه برگشت به قصرپادشاهي

 خودش.صبح كه شد،چند تا از مامورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان

 كلبه وگفت:ميرويد به اين نشاني،سه تا درويش توي كلبه نشسته اند،برشان

ميداريد،مي آوريدشان به حضور ما.ماموران رفتند و بعد از يك ساعت،سه

 درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به

 شاه افتاد،فهميدند كه اي دل غافل،اين پادشاه ،همان درويش ديشبي است.

پادشاه گفت كه درويش اولي را ببرند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت

 كه هر وقت اين درويش،بگويد ياهو يك قاب چلو خورشت بگذارند جلوش.

درويش اولي رفت به مطبخ.هر از چند دقيقه اي،يك صداي ياهو از مطبخ مي آمد.

بعد از سه ساعت،يكي از نوكرها آمد وگفت:قربان درويش اولي تركيد.

دودرويش،آب دهانشان را از ترس قورت دادند.شاه به درويش دوم گفت:چند

 تا زن ميخواستي پدر جان؟ درويش دوم گفت:چهار تا.پادشاه او را در بغل

 گرفت و قدري اشك حسرت ريخت وگفت چهار تا زن به عقد او در آورند

 وراهيش كردند. بعد از سه ساعت،نگهبانهاي قصر آمدند وگفتند:قربان

درويش دوم،همان دم در قصر،از خوشحالي دق كرد ورفت به رحمت خدا.

پادشاه به درويش سوم گفت:حالا نوبت توست.بيا با من در گوشي صحبت كن.

 درويش سوم جلو رفت ودهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:اي

پادشاه،بدان وآگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده

 بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است

و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام.آن درويش اولي پادشاه

 ولايت جابلسا بود ودومي پادشاه ولايت كابلسا . خدا رو شكر كه در ولايت

شما هيچ ادم فقيري پيدا نميشود.پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در

 آغوش كشيد وگفت:اي برادر،فقير ودرويش،نمك مملكت است. حالا كه هيچ

 فقيري در اين مملكت نيست،بيا تا من وتو براي خالي نبودم عريضه با هم

برويم به گدايي. پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم،اول تحقيق كنيم،

ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.

نوشته آقاي ابوالفضل زرويي نصر آباد ---- هفته نامه مهر --- ۱۳۷۷ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:50  توسط   | 

* غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.

* وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.

* یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.

* یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه .

* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .

* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.

* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.

* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.

* یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.

* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.

* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.

* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند .

-------------------------------------------------------------------------------------

چند تا جک :

- يارو تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر

نجات ميپره بيرون، یارو ميگه: بچه‌ها در رين صاحابش اومد!

- یارو خبر داغ ميشنوه گوشش تاول ميزنه

- يه روز يه اصفهانيه قرص اکستازي مي خوره تاکسي دربست مي گیره

- بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت:

يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم .بگو ببينم كي درِ قلعه ي

 خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنه زير گريه و ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.

بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه

 ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه

 شده بود ميره پيشه مدير و همه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي

 نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم

- سوسکه اکس می خوره و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي

- اگه حيوونا قرار بود شغلي انتخاب کنن حتما : وال ملوان، گورخر زنداني،

 لک لک شالي کار، دارکوب نجار، زنبورعسل قناد، بلبل خواننده، کرم ابريشم

بافنده، ميمون بندباز و کبوتر پستچي مي شد .

- طرف مي ره و در يخچال رو باز مي کنه و مي بينه: ژله هه داره مثل بيد

 مي لرزه، بهش مي گه: نترس ميخوام پنير بخورم

- ديوانه اولي: ببينم، مگه تو كري كه جواب سلام منو نمي‌دي؟! ديوانه دومي:

نه اون احمد داداشمه كه كره، من لالم!

- احمق كسي است كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشد. مطمئني؟ صددرصد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:49  توسط   | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

 اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

 پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و

 انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه

ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده

 را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي

 تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .

 چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

 پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان

رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند

فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين

كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي

 سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي

كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

 زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم،

بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي

چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست ....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 9:15  توسط   | 

این قسمت رو که تازه تو آرشیو موضوعی گذاشتم . حکایت ها قدیمی هستند

نویسنده آپدیتشون کرده تا همه متوجه بشوند ...

 

يكي بود يكي نبود،غيرازخدا هيچ كس نبود.

 اي برادر،يك پسرپادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه داشت ازكنگره قصر،بيرون

راتماشا مي كرد،كنار يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجه آفتاب كه داشت رخت

ميشست. پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق او شد.با خود گفت:چه بكنم،

 چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد وپوشيد و آمد بيرون لب جوي آب.

دخترهم كه پسر را ديد ، يك دل نه، صد دل عاشق او شد. پسر پادشاه گفت:اي دختر،

 بدان كه من يك آدم رهگذري هستم وپدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا وحالا

من برتوعاشق شده ام.بيا برويم عروسي كنيم.دخترگفت:شرط دارد وآن اينكه مرا

 ببري درخيابان ولي‌عصروهفت دست لباس وهفت دست چاقچور وهفت دست

دامن وهفت سرويس لوازم آرايش وهفت رقم ادكلن برايم بخري ،با مرغ سوخاري و

پيتزا وسيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه وشيريني ونان خامه اي!

پسرپادشاه گفت: باشد،پس قرار ما فردا همين ساعت،همين جا! صبح فردا

پسرپادشاه دزدانه هرچه طلا و نقره درخزانه پدرش بود،برداشت وبار شتر كرد وآمد

 بيرون لب جوي آب. دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.

 آنجاكه رفتند هر چه كه دخترخواسته بودخريدند.دست آخرهم شتر را فروختند

 و پولش رابرداشتند ورفتنددرپيتزافروشي. امابشنويدازپادشاه كه وقتي پا شد

وديد پسرش گمشده وطلاوجواهرات خزانه هم به سرقت رفته از زور ناراحتي ديوانه

 شد وسر به كوه وبيابان گذاشت ورفت درولايت جابلقا و گدا شد.پادشاه راهمين جا

 در ولايت جابلقا داشته باشيد تا ببينيم قضيه پسر پادشاه ودختربه كجا رسيد.

 پسرپادشاه و دختر كه غذاوشيريني شان راخوردند وآمدند بيرون،يك مامور آمد

 وگفت:برادر،اين خانم،خواهرشماست؟گفت: نه گفت:همسرشماست؟گفت: نه.

گفت: دخترخاله اي،دخترعمه اي...؟گفت:نه. گفت:پس بيخوددرخيابان چرا با

هم ميرويد؟ پسرگفت:اي برادر،بدان كه اين خواهر،همكلاس بنده است در دانشگاه

وما باهم شيريني خورده ايم .آن مرد عذر خواست ورفت.دخترگفت: اي پسر،اين

 ولايت جاي ماندن نيست. بيا تا برويم به همان جابلقا. اين دوتا رفتند و رفتند تا

 رسيدند در ولايت جابلقا.آنجا رفتند به محضر و صيغه عقد جاري كردند و آمدند بيرون.

 دم در محضر يك گدايي آمد وگفت:به شكرانه عروسي،به من بد بخت درمانده

 كمك كنيد .پسر،خوب كه دقت كرد،فهميد اين گدا همان پدر خودش است.

پادشاه هم پسرش را شناخت.دست در گردن هم انداختند وبنا كردند به هاي هاي

 گريه كردن. گريه شان كه تمام شد،پادشاه چشمش افتاد به دختر.كمي

چشمهايش را ماليد وبعد با فرياد وهيجان دست انداخت در گردن دختر وگفت:سلام

 مادر بزرگ! شما كجا،ولايت جابلقا كجا. دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك

شوق ريختن. پسر گفت:اي پدر!مادر بزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ،عيال

من است. پادشاه گفت:خجالت بكش.دختر خانم كجا بود؟اين مادر بزرگ من

است كه ما او را در سال وبايي گم كرده بوديم. بعد دست برد وكلاه گيس و

 دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد.آرايش صورتش را هم پاك كرد. پسر كه چشمش

به مادربزرگش افتاد،آهي كشيد ونميدانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومُرد.

 پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود،گدايي را ول كرد ودست مادر بزرگش

 را گرفت ورفت به همان ولايت غربت ومشغول پادشاهي شد.

نوشته آقاي ابوالفضل زرويي نصر آباد --- هفته نامه مهر --- ۱۳۷۷

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 6:25  توسط   | 

 





Powered by WebGozar