تبليغاتX
پرنده بی پرنده

پرنده بی پرنده

باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم .

باید ازاینجا رفت.

 

 

نه فقط از اینجا ؛

که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت

حرفم از رفتن ، از "اینجا" نیست ،

هرکجا "اینجا" نیست .

آنچه اینجا به میان است ،

ز درون پیدا نیست !


رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛

گر ازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !

 

صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،

به درون باید رفت ، شاید ؛

از درون باید رفت !

 

من که خود گفته ،
خود نابلدم ،
پس چه کنم ؟

"رفتن" من به کجاست ؟


اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!

اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!

اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!

یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...

(شاید این خواستنم خواست که آخر ، بروم !؟)

 

من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،

ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !

[پیش دهقان صبور ،

مردی از جنس غرور ،

که دل غمزده اش گهگاهی ،

میکند یاد ز ایام سرور ،

و درین بی مهری ، دلش از هرچه بلاخیزی دور]

و در آن دهکده یک کلبه کوچک ،

پر نور ،

پر از احساس ، ز شور ،

من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،

به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،

پر از "اشعار شعور".

 

حال این شعر ز چیست ؟

شور شاعر ز کجاست ؟

اصلا آن شاعر کیست ؟

نسبتم با او چیست ؟

یا دگر ...

 

ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :

تو چه خواهی گفتن ؟!

سر صحبت با کیست ؟!

اهل "رفتن" هستی ؟!

دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"

 

مثل اینکه ناگاه ،

میخوری سیلی محکم از باد ،

من به خود می آیم ! ..؟..!

 

بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛

چون پری آویزان !

برگ زردی ریزان !

که نسیم سردی ، نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛

ماندم و ماندن من طول کشید ..

 

ولی انگار ازین فاصله میترسم من !

دوقدم مانده به خاک ،

سالها تا افلاک ...

این یکی میدانم ،

دوقدم تا به عقب رفتن را ، راهی نیست !

(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)

 

پس به وجدان شعورم گویم :

["شعر" از آن تو هست ،

تا که "افسانه" تو ، زنده شود ؛

با "رفتن"!]

میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،

من در افلاک "خود"م را بینم ،

(بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)

«خودآ» را بینم ...

 

بروم پس بروم زود ،

«خودآ» آنجائی ؟؟؟

 

گر به افلاک رسم ، خواهم خواند

همه را خواهم خواند

آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند

چونکه او با من ماند ، تا مرا اینجا راند ...

* * *

"شعر" یعنی :

به احساس خدائی ، "رفتن"

 

"رفتن" اینک یعنی :

به "خود" آغشته شدن ،

به زمان و به مکان طعنه زدن ،

به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.

 

"رفتن" اکنون یعنی :

قافیه باختن و دربدری !

پس به امید خدا ،

من رفتم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 2:8  توسط   | 

 

سلام

خیلی وقته که اینجا نیومدم !

منو که یادتونه..

 

 

 

خوابم نمی آید!

 

 

طعم گس چهارشنبه
بوی تمشک و خاکستر
عطر تنبور و فلوت .


دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت!
گفتم ، به سمت واژه های ترد .

یادم افتاد از هفتم آسمان ندیدمت
و چه قدر دلم برایت تنگ شده
من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟


نمی دانی چه قدر دلم گرفته
سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند .


حالا من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟
این جا همه چیز مرده
صندلی ، میز، آئینه ،
ستاره ، پنجره ، دیوار
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب
و من که از همه مرده ترم
اگر باور نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا
و ببین که بوی کافور می دهم..!

 
آواز کلاغ ، سیاهی اتاق را بیش تر می کند .
سیاه پوشانی که جای خرما ، قار قار تعارف می کنند .
بنشین کنار مرگ من
و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم
کسی برایم از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود
بال هایش را که باز کردم
تو زاده شدی
بوی تمشک و خاکستر می آید
عطر تنمبور و فلوت
کاسه ی شب
پر از سکه های ستاره شده
ماه گدایی می کند
ونوس نی لبک می زند
نپتون فلوت می نوازد
این شب عجب ارتفاعی دارد
بنشین و برای زمستان
مثنوی بخوان
{نمی دانی چه قدر دوستت دارم}
مرگ هم به لکنت افتاده
 چشم هایم خاکستری شد
سیگارت را خاموش کن
زمستان هم
از دود خوشش نمی اید
نگذار قهر کند
راستی امروز چندم
پرنده است ؟
چرا خوابم نمی آید ؟
کسی برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس
ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش

چیزی برایم نمی آورد
چرا می ترسی ؟
آن یک نفر کسی جز تو نیست
می خواهم نامت را در گوش ماه بگویم
نه حسود تر از آنم که تو را با ماه قسمت کنم
{دوستت دارم }
حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند
حتی اگر صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی باشد
می دانی؟
بعد از زمستان و قبل از بهار فصل دیگری هم هست!


قول بده برای هیچ پروانه ای نگویی
فصلی که آیینه ها از کار می افتند
و آدم ها رو به روی دیوار می ایستند
موهایشان را شانه می کنند و آواز می خوانند .


تو دست مرا می گیری
و در کوچه ها می دویم
دیگر هیچ کس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع
مرا که ببوسی کبوتری زاده می شود
با من که قهر کنی می میرد


 آه ، خدایا ، کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند
خوابم نمی آید ، عقربه ها هم آزاد نمی شوند
داشتم می گفتم ... خواب دیده ام
{به تاریخ هشتم باران در فصل مستان
بانوی خانه ام می شوی و
می بینی چه قدر عاشقم
}


حالا هی رؤیاهایم را کفن کن
هی زخم به واژه های بکرم بزن
هی دروغ بگو
هی دیگران ناخوانا را ، چشم بدوز .
خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم
سکوت ، سکوت ، کلمه ، پرواز ، بی قراری
باور کن در حوصله ی من و پنجره و
ستاره نیست باز هم صبر کنیم
 دیگر نمی خواهم مرا ببوسی
 بگذار تا همیشه بوی کافور بدهم
خداحافظ
 یادت باشد
 صبح که بیدار شوم
حتی نامت را به خاطر نخواهم آورد
.


 تمام ستاره های سبز ، در خواب آشفته ی آینه غروب می کنند ...

 

 

                                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:3  توسط   | 

 

 

چَتربهار

 

 

 

 

در میان کوچه ، باران تند می بارد.


با تو ام

کوچه را در یاب

میتوان بی خود شد امشب،

در میان باد.

یکه و تنها ،

دست بر دامان .       

 

آسمان بیرنگِ بی رنگ است

وای...  اما

کوچه با من،

ناله می خواند .

 

خواب ، بیدار است

آب،

آتش بازی درد است.

دیده ام با اشک ، خندان است.

 

با توام ای دوست

ناخدا اینجاست

تا خدا را در میان شعله و سرما

سر فرو گردد

 

وای اما

کوچه با من، ناله می خواند

 

عید نوروز است

ماهی ام در تُنگ، کوچه را می دید.

سفره تنها بود .

سین ، سراب مرگ رویاهاست.

 

خدایا

کوچه ام تنهاست

 

من نشانی را ندارم

این کلام آخر

امروز وفردا هاست

 

کوچه اینجا هست

شیشه را بُگشای

در میان کوچه باران تند می بارد

 

ای خدایا

کوچه ام تنهاست

 

باد و باران هدیه ی

آن  خالق ِ زیباست

کوچه ِ من

چشم در راه است

 

چتر من

بُگشا خودت را

کوچه ام تنهاست..

 

 

                           

 

پ.ن : این مطلب رو باید عید آپ میکردم . نشد . حیفم اومد تا سال دیگه صبر کنم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:14  توسط   | 

 

جمله هایهمینصفحه


 

 

به موسیقی این دنیا چند بار گوش کردی؟
زلالی آب را می توانی گوش دهی؟!
گرمای خورشید را چقدر می توانی استشمام کنی؟!!

فکر کن...

تا زمانیکه خود را در زندان افکارت به زنجیر بکشی
نه تنها نمی توانی صدای باران را لمس کنی
بلکه توان شمارش صدایش را گوشهایت التماس می کند!!!!
این ها همه نشانه ای است از بودن اما نشدن!!!

مگر نشنیدید سهراب میگوید:
« زیر بیدی بودم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم و
گفتم
چشم را باز کنید
آیتی بهتر از این می خواهید؟ »

نمیدانید راز هستی حتی از بیدار شدن از خواب هم آسانتر است
اما چرا بیدار نمی شوید؟؟؟
چرا زندگی را بیداری میدانیم و
نادانی دانسته هایمان را خواب؟
رگهای بی آلایش هستی
هوشیارت می کند
اگر
تن را به آب دهی و
خنکای چشم آب را با چشمانت لمس کنی
آرام آرام
افکارت را در قطرات کائنات می توانی حل کنی .

ای پرندگان زخمی روزگار
می دانم....
نمی گذارند آنطور که باید ، باشید....
ایراد از جریان داشتن در گذشته نا زیبایی هاست
و غوطه ور شدن در آینده زیبا
اما دریغ از اکنون .

چقدر زیبایی حال را تجربه کردی؟؟
چه بسا تا به حال مزه اش را نچشیدی!!
اما اکنون تو ، دقیقا بعد از تمام شدن جملات ، معلول است ...
جملات همین صفحه ....

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد پیش خــــــــــــــدا

 

 

برای دیدن سایز بزرگ عکس اینجا کلیک کنید

 

               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:44  توسط   | 

 

 

خواب

 

 

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو
پرنده ای و من ، درخت!

آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بالهای توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

.

خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

.

.
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.

یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

.
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

.

.
خواب دیده ام
شب،
ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!

ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

 

 

                        

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:7  توسط   |